با سلام آقاي دكتر با وجودي كه درد دل زيادي دارم و الان يك سال است كه زندگي مثل كوهي بر دوشم سنگيني ميكند سعي ميكنم به اختصار سوالم را بگويم و خيلي مصدع اوقات تان نشوم. من زن 24 ساله اي هستم كه دو سال است ازدواج كردم و از يك سال پيش شوهرم يك دفعه به من گفت كه از سكس با من لذت نمي برد و برايم تعريف كرد كه يك مازوخيست است. اون از من انتظار داشت موقع سكس من اون رو محكم كتك بزنم كه حتي شنيدن اش براي من وحشتناك بود. از آن زمان به چند پزشك مختلف مراجعه كرديم. دو بار براي جدايي پايمان به دادگاه باز شد اما خوب دل كندن از اون برام كار آساني نبود. يك بار من دست به خودكشي زدم و حالا اينكه چه شب هايي تا صبح به تاريكي پشت پنجره خيره شدم و اشك ريختم و به بخت بد خودم نفرين كردم بماند. در كنار اينها
چيزي كه برام سخت بود اين بود كه اعضاي فاميل از اين مسئله باخبر شوند كه بايد بگم بالاخره تا حدودي هم شدند. شايد بنظرتان خنده دار بيايد خودم تنهايي به پيشنهاد آشنايان به يكي دو تا رمال و آينه بين هم سر زدم تا ببينم اين گرهي كه تو زندگي من افتاده از كجاست؟ حالا فكر ميكنم ديگه آخر خط رسيدم و بيش از اين ديگه تاب و تحمل اين وضع را ندارم. تنها چيزي كه ميخوام واقعاً از آن مطمئن
بشم اينه كه بنظر شما آيا مازوخيسم درمان دارد و همسر من درمان ميشود يا نه؟ چون پيش يك دكتر رفتيم و نظر او اين بود كه مازوخيسم قابل درمان است اما پيش دكتر ديگه اي رفتيم و او ميگفت ماوزخيسم قابل درمان نيست. من واقعاً نمي دانم نظر كدام يكي را بايد قبول كنم. اين را هم بگويم نظر شما در زندگي من ارزش حياتي زيادي دارد و انتخاب بعدي من در زندگي بسته به نظر شماست. از شما انتظار دارم كه كامل ترين نظري كه ميدانيد درست است را برايم بيان كنيد. با تشكر از شما و سايت خوب شما.
پاسخ ما:
دوست عزيز با اين شرح شما بي اختيار به ياد آن شعر كتيبه اخوان مي افتم كه در ميانه ميگويد:
"... عزا، دشنام، نفرين، گاهي گريه هم كرديم."
به راستي شما در وضعيت دشواري قرار داريد و راستش فكر ميكنم پاسخ دادن درست به
اين سوال سخت شما هم كار ساده اي نباشد. اما به گذاريد پاسخ به اين سوال را با
داستاني آغاز كنيم كه هرچند تكراري است اما تكرارش خيلي ملال آور نخواهد بود. سالها پيش در يكي از شهرهاي آمريكا خانواده اشرافي و سنتي زندگي ميكرد كه از هر لحاظ خوشبخت بودند. بخصوص با دختر
7 ساله شان كه نقل محفل و مجلس بود و بقول ما گل مي گفتند و گل مي شنفتند. اما به ناگاه اتفاق مهيبي به سان زمين لرزه اي در زندگي آنان اتفاق افتاد. اين دختربچه محبوب به ناگاه شروع به كار خاصي كرد. او به هرجا كه ميرسيد بي اعتنا به حضور افراد، آلت تناسلي اش را به روي نرده هاي كنار پله ها يا دسته هاي ميز و اشيائي مثل اين ميكشيد. احتمالاً شما ميتوانيد تصور كنيد كه چطور زندگي خوشبخت اين خانواده به دوزخي دهشتناك بدل شد! آنها درها را به روي خود بستند. خدمتكاران خود را مرخص كردند و خانه به چشم برهم زدني به زنداني خودخواسته تبديل شد. بعد به فكر اين افتادند از گروهي از روانشناسان و روانپزشكان براي درمان اين دختربچه غيرقابل تحمل كمك بخواهند. آنها مدتي در اين باره فكر كردند تا بالاخره درمان مناسب را پيدا كردند. به شيوه آقاي مهران مديري در سريال مرد هزار چهره حدس بزنيد درمان پيشنهادي چه بود؟ (خونه مون؟ خونه شون؟ اتاق تمساح ها؟! نه هيچكدوم!) پيشنهاد آنها خريد يك اسب چوبي بود. از اين به بعد دختربچه دوباره محبوب داستان ما، هر زمان كه مايل بود ميتوانست روي اسب چوبي بنشيند و مانند همه دختربچه هاي دنيا هرچقدر دوست دارد روي آن تاب بخورد
و البته آلت اش را هرچه ميخواهد به يال اسب بمالد!
و نتيجه اخلاقي اينكه در اين داستان ما، درمان عبارت بود از: پذيرفته شدن يك امر ناپذيرفته! همين!
با اين مقدمه به پاسخ سوال شما مي رسيم. همانطور كه پيش از اين در
مورد مشابه جاي ديگر اشاره كردم تمايلات مازوخيستي در يك فرد بخودي خود يك خصوصيت
شخصي است. اگر اين امر باعث اختلال در زندگي اجتماعي، اقتصادي و خانوادگي فرد شود در اين صورت يك اختلال به شمار مي آيد كه در مورد فعلي ذكر شده توسط شما يك اختلال است. اما حالا تصورت كنيد درصورتي كه اين امر براي شما اين قدر جدي و مهم نبود و ميتوانستيد با تركيبي از شوخي و جدي آن را بپذيريد ديگر يك اختلال بشمار نمي آمد. به اين ترتيب مي بينيد كه احتمالا بر خلاف انتظارتان شما هم چندان در اين امر بي گناه نيستيد و واكنش شما نقش مهمي در اين اختلال داشته است. (بقول ويلسون فيسك رئيس تبهكارهاي فيلم daredevil
هيچ انساني بي گناه نيست!)
فارغ از اين مسئله تمايلات و تصورات مازوخيستي در اغلب مردان
مبتلا، بسيار ديرپا و مربوط به دوران كودكي (حتي سنين 5-4 سالگي) آنهاست و بنظر مي رسد مشابه تمام اين تمايلات ديرپا رفتار درماني امروزي بندرت در تخفيف يا از بين رفتن آنها موفق بوده است. از نظر دارويي از آنجا كه اغلب اين افراد تمايل چنداني براي پيگيري "درمان" خود ندارند، بررسي گسترده و مهم چنداني در اين زمينه وجود ندارد هرچند تك نگار هايي (كه عدد آنها از عدد انگشتان دو دست اضافه نيست) گزارش كرده اند كه ممكن است داروهاي افزاينده سطح سروتونين مغزي SSRI مانند پاروكسيتين و يا فلوكسيتين، در كاهش اين تصورات دخالت داشته باشند. حتي اگر نظر برخي از محققين در شباهت اين تصورات مازوخيستي با افكار وسواسي Obsession را
بپذيريم، به لحاظ نظري ممكن است از داروهاي مرحله دوم وسواس ذهني چون Clozapine وRisperidone
هم بتوان در درمان پاره اي از اين موارد استفاده كرد كه خوب براي تأييد اين فرضيات به بررسي هاي مناسب بعدي نياز است.
اگر بخواهيم آب پاكي را به يكباره بر روي دست شما بريزيم بايد عرض كنم به اين ترتيب متوجه ميشويد كه تغيير دادن خودتان خيلي آسان تر از تغيير دادن شوهرتان است. بنظرتان شوهر عزيزتان ارزش چنين تغييري را دارد؟!