آموزش تند نویسی به خط هیروگیلیف در سریال حاج فرج!

زلیخا
معمولاً موقع سریال یوزارسیف که میشه حاضرم به هر خفتی تن در بدم و سرم رو گرم کنم تا بچه ها این یه قسمت رو هم ببینند و برن سراغ بازی هاشون و من رو با جعبه جادو تنها بذارند. خلاصه دردسرتون ندم دیشب هم موقع پخش این قسمت کارم دراومده بود. اولش که ظرف های کود شده مال دو هفته پیش تو ظرفشویی رو آب کشیدم. بعدش رفتم سراغ لباس های ژیمناستیک بچه ها که دو ماه بود شسته نشده بود. بعد جاروبرقی دست گرفتم راه افتادم دور تا دور خونه. آخرش کف آشپزخونه رو داشتم طی میکشیدم که بالاخره دوستان دلشون به رحم اومد و گفتند: بابا بیا اگه دوست نداری بذاریم MBC. خلاصه میخواستند کانال عوض کنند که سرم رو بلند کردم و نگاه ام افتاد به اون صحنه ای که نمیتونستم باور کنم. مثل اسپایک تو سریال استار ترک داد کشیدم: نه! نه! ولش کن!
قضیه این بود که دوربین یه نمه کشید سمت چپ و در حالیکه ندیمه زلیخا خبر خیره سری ها و پا ندادن یوزارسیف تو زندان رو برای عاشق دلشکسته سوغاتی اورده بود و زلیخا هم یه ریز به زمین و زمون لیچار می بست یه دفعه زلیخا داد میزنه: اینها رو نه! اینها رو دیگه ننویس! اون وقت دوربین زوم میکنه رو صفحه تند نویس مخصوص زلیخا که داشته با خط هیروگیلیف تصویری عین خبرنگارهای کاخ سفید تمام اون نصفه روز نطق بانوی اول مصر مای لیدی زلیخا رو ثبت و ضبط میکرده! رو صفحه مقوایی مارک اشتینباخ روبروش هم - کور شم اگه دروغ بگم- سه چهارتا فرعون و هرم و مار و گوسفند و مرغ بال بال میزدند! حال شما تصور کنید قیافه تندنویس زلیخا رو در حال تندنویسی لیچارهای زلیخا به زبون هیروگیلیف! خدا بخیر کرد دیگه صحنه پاک کردن اضافه هاش رو تو ادیت دراورده بودند! خداوکیلی اگه تمام فیلم های لورل هاردی و هارول لوید رو رو هم بکوبند اگه قد یه نخود نمک سریال حاج فرج رو داشته باشه!
بچه ها گفتند: چی شد؟ یه دفعه خوش ات اومد بابا؟! بی اختیار یاد اون طوطی شوخی معروف افتادم و گفتم: اگه تمام پرهام هم بکنید این یکی رو دیگه باید ببینم!

از شوخی گذشته یکی از مزایای مهم ساختن فیلم “ایوب پیامبر” و سریال “یوسف پیامبر” اینه که این دو پیامبر عظیم الشان الهی - حضرت ایوب و حضرت یعقوب- با دیدن این فیلم ها کلاً مصیبت های خودشون از یادشون میره! به هرحال اگه از فرج الله سلحشور بپرسین میگه: ارزش اش رو داره!

دهانت را می بویند مبادا… و مرسی از محمد نوری!

محمد نوری
داشتم به یاد ایام جوانی و خاطراتی که همان بهتر ندانی به ترانه مهتاب از مجموعه آلبوم ترانه های انقلابی استاد محترم و دانشمند معظم آقای محمد نوری گوش میدادم که وسط اش یه دفعه خمار مستی از سرم پرید و چشم ام چهارتا شد! در اصل ترانه قدیمی این قسمت آمده بود:
می تراود عطر بوسه
از گل سرخ لبانت
می درخشد دیدگانت
چه زیبایی، چه زیبایی!

که در آلبوم انقلابی جدید تبدیل شده بود به:
می تراود عطر شادی
از وجود گل فشانت
می درخشد دیدگانت
چه زیبایی، چه زیبایی!

بی اختیار یاد آن بیت مشهور از مرحوم مغفور افتادم که میگفت: “دهانت را می بویند/ مبادا گفته باشی دوست ات دارم!
البته اصلاح شعر مزبور قبلی بصورت فعلی را به شاعر و ترانه سرای گرانمایه تبریک عرض میکنم، با اذغان به اینکه اوضاع ممکن بود بخاطر پاره ای محدودیت ها بدتر از این بشود. در هرحال باید گفت: مرسی از محمد نوری!

مستند “علف”: مستندی شگفت آور از غیرممکن ها!

(به بهانه پخش فیلم مستند علف از شبکه ۴ سیما)
grass
سه شنبه ۲۴ مهرماه ۸۷/ ساعت ۹/۳۰ دقیقه شبکه ۴ سیما. همه چیز بصورت اتفاقی صورت گرفت و ما بصورت کاملاً اتفاقی - حدود نیم ساعت- بای یکی از زیباترین فیلمهای مستند تاریخ سینما میخکوب شدیم.
دختر نوجوانی که گوساله ای را بر پشت گرفته و به همراه دیگران از صخره های صیقلی و بدون کوره راه و سرد که با شیب نزدیک به عمود به آسمان سرکشیده بالا می رود- رودخانه سرد و خروشانی که ایل از میان آن با تقلا میگذرد، مرد ایلیاتی گوساله ای را از دم و سم گرفته و به ساحل نجات می رساند- مردان ایلیاتی حیدرخان در برف و یخ پاپوش های ابتدایی شان را از پا درمی آورند و به کمک کلنگ و بیل در کوهستان پر برف زرد کوه راه باز میکنند. اینها صحنه هایی است که ما را به دل تاریخ می برد و بی شباهت به exodus قوم موسی و مهاجرت به ارض موعود نیست. با این فرق که اینجا عصایی برای شکافته شدن راه های هموار برای انسان وجود ندارد!
۱/ “علف” با نام انگلیسی Grass: A Nation’s Battle for Life محصول ۱۹۲۵ آمریکا، مستند ۷۱ دقیقه ای به کارگردانی و بازی دو کارگردان معروف سینمای آمریکا یعنی Merian C. Cooper, Ernest Schoedsack و همراهی Marguerite Harrison است که با کمک نایب کنسول سفارت آمریکا در تهران سرگرد رابرت ایمبری از کوچ (قشلاقی) عشایر بختیاری ساخته شد. طول فیلم ۱۰ ریل ( پرده) در ابتدا ، و در پخش بعدی ۷ ریل( پرده) و موسیقی ابتدایی توسط هوگو رایزنفلد و دکتر ادوارد کیلنیی تهیه شد.
۲/ این دو کارگردان در ساخت این فیلم تحت تاثیر فیلم مشهور نانوک شمالی بودند و نمایش نبرد یک قبیله ابتدایی تغییرناپذیر علیه طبیعت در دل قرن بیستم مهمترین محور فیلم را تشکیل میدهد. آنها موفقیت این فیلم را با ساخت فیلم چانگ ۱۹۲۷ در شمال تایلند و سپس فیلم رانگو (در مورد یک اروانگوتان) در ۱۹۳۱ تکمیل کردند. فیلم سینمایی کینک گونگ ۱۹۳۳ اوج افتخار و محبوبیت آنان در سینمای هالیوود بود.
۳/ با وجودی که فیلم در ۱۳۰۴ در ایران ساخته شد، تنها ۴۲ سال بعد یعنی اولین بار در سال ۱۳۴۶ از طرف فیلمخانه ملی ایران به نمایش درآمد.
۴/ جدیدترین نسخه پخش شده از تلویزیون از فیلم علف مربوط به کپی سال ۱۹۹۱ آمریکاست و موسیقی ایرانی آن ساخته واجرای غلامحسین‌ جنتی‌عطایی( سنتور و دف) ، کاوس شیرزادگان ( تار، تنبک وعود) ، امیرعلی وهاب‌زادگان (تنبور ترکی ، سه تار، دهل ، دف) است. در پایان فیلم تصدیق نامه ای به امضای ماژور رابرت ایمبری و حیدرخان آورده شده که نشان میدهد تهیه کنندگان فیلم اولین فرنگیانی هستند که همراه ایل در دل زردکوه به سرزمین جدید قشلاقی مهاجرت کرده اند. این اثر در ۱۹۹۷ به کتابخانه ملی آمریکا سپرده شد تا در میان گنجینه آثار فیلم این کتابخانه قرار گیرد.
۵/ سرگرد رابرت ایمبری نایب کنسول آمریکا که در ضمن خبرنگار مجله نشنال ژئوگرافیک هم بود چند روز بعد از اتمام فیلم، طی غائله سقاخانه سیدهادی به طرز فجیعی کشته شد. ظاهراً قضیه از این قرار بود که شایع شد یکی از پیروان بهایی در کنار چاه کور شده است و مردم از همه جا برای دیدن معجزه چاه به آنجا می آمدند. بعد از مدتی شایع شد که چاه توسط بهاییان و پیروان باب مسموم شده است و سرگرد که به همراه یکی از دوستانش برای عکاسی به آنجا رفته بود طی عکاسی از زنان مورد هجوم جماعت خشمگین قرار میگیرد. با وجود جراحات اولین او با کالسکه به اتاق جراحی بیمارستان نزدیک می گریزد اما اهمال پلیس رضا شاه به دلایل ناشناخته باعث هجوم دوباره مردم به داخل بیمارستان میشود. جسد سرگرد را در حالی که تقریبا تکه تکه شده بود از آنجا منتقل کردند. شرح این ماجرا بطور مفصل در کتاب محمد قلی مجد به نام “نفت و قتل کنسول آمریکا در تهران” آمده است.
۶/ سال ۱۳۳۵ گروه دیگری از طرف مریان‌سی‌کوپر و کمپانیِ ویتنی برای تهیة یک فیلم مستند‌ داستانی از کوچ‌طایفه‌ بابا احمدی به ایران آمدند . سیروس ذوالقدر که همراه این گروه بود، در ستاره سینما یکشنبه ۱۷ تیر۱۳۳۵ نوشت :
موضوع این فیلم در‌بارة یک جوان ایرانی است که از آمریکا به تهران آمده و سپس به اصفهان می‌رود و بعد هم طبق دستور پدر‌ پیرش که یکی از خوانین‌ بختیاری است ، به ایل بابا احمدی ملحق‌شده ‌و به یاد ایام‌گذشته ، به‌اتفاق‌خانواده‌اش از قشلاق ( اطراف اهواز) به‌ییلاق ( اطراف اصفهان )‌ کوچ می‌کند. این فیلم توسط برادران وارنر پخش خواهد شد.
۷/ در سال ۲۰۰۷ قسمت هایی از فیلم به همت رضا علامه زاده بر روی سایت اینترنتی یوتیوب قرار داده شد تا در معرض دید همگان باشد. قسمتهایی مثل عبور از رود کارون و عبور از زرد کوه.
۸/ فیلم ابتدایی بصورت صامت ساخته شده بود و زیرنویس های ساده ای به آن اضافه شد که ترجیع بند “غیرممکن است” به کرات در آن دیده میشد زیرنویس هایی از این قبیل:
“پس از چهار روزسفر در سنگلاخ ها و چادر زدن در دره ها یک روز صبح با رودی خروشان مواجه می شوند… رود پهناور کارون …نه پل، نه قایق، و پنجاه هزار نفر در راه…شما چگونه می توانید از این رود عبور کنید، با خانه و خانوده تان…حتی ارابه نشینان اولیه هم به فکرشان نمی رسید…با شناورهای ساخته از پوست بز…بعد از گرفتن سوراخ ها… همه چیز، حیوان، گهواره، باید از آب بگذرد…اسب، گاو، گوسفند، الاغ و مردان می توانند شنا کنند اما بز اگر هم بتواند نمی کند…بع-بع-بع-بع-بع…همه سوارند…اولین قایق ها راه می افتند… همیشه برای یک نفر دیگر جا هست البته اگر بز باشد…یا علی…آب یخ زده، سفید از غبارصخره ها، و سرد از سرمای کوهساران…به الاغ وسطی نگاه کنید…گوساله را به شناور می بندند به این امید که گاو دنبالشان بیاید…مادر نگران اما مراقب کنار می ایستد.او پسرش را برای قایقرانی تربیت نکرده بود…یک مرد قدرتمند، حیدرخان- و پسرش مثل پدر…حیدر و مردانش از شش نقطه به آب می زنند…یا علی …از سرعت حرف بزن…یا علی…آب خروشان، افراد قبیله فریاد کشان،گله نالان،فریاد غرق شوندگان… گرفتار در گرداب مرگ…درست به موقع…درحالی که رودخانه سهمش را از زندگی می ستاند اولین شناگران به ساحل می رسند… برای شش روز و شب دیگر جمعیت بی پایان، خسته و مبارز از رود کارون گذشتند- از هر نقطه و در هر لحظه- روز و شب…”

۹/ این فیلم به همراه مستند زیبای بادصبا اثر آلبر لاموریس دو مستند زیبای طبیعت ایران است که برای همیشه در گنجینه سینمای مستند جهان فراموش نخواهد شد.

خشونت، تربیت، وحق اشتباه کردن در داستان “آخرین سیگار” از مهاجرانی

داستان هایی که اخیراً تحت عنوان خاطره در وبسایت نویسنده محترم جناب آقای مهاجرانی منتشر شده اند- سوای نثر روان و انتخاب کلمات مناسب و فضاپردازی و شخصیت پردازی دلپسند که درجای خود قابل بحث است- دارای یک خصیصه عمده داشتن “پیام اخلاقی” اند که البته در قرن ۲۱ که پیام اخلاقی داشتن برای یک داستان چندان به مذاق هواخواهان مدرنیست و پست مدرنیست “هنر برای هنر” خوش نمی آید و به طرفی با انگ املیسم و کهنگی به سخره گرفته میشود، خود شجاعتی در خور تامل است.
اما ظاهراً موضوع داستان آخرین سیگار اشاره به حق اصولی و اساسی “اشتباه کردن” برای انسان است. بطور خلاصه قهرمان جوان داستان خواهان کنجکاوی و پا گذاشتن جای بزرگان است که با واکنش ناخوشایند (البته تلطیف شده) بزرگ ترها روبرو میشود. حاج آخوند که پیر و مرشد قهرمان داستان است روشی متفاوت در پیش میگیرد و با تشویق قهرمان داستان (مهاجرانی جوان) به قرار گرفتن در متن اشتباه و روبرویی با عواقب آن (سرفه های شدید بدنبال بداخل کشیدن دود) امکان یک “مواجه کنترل شده با عمل اشتباه” را فراهم میکند. بدین ترتیب از نظر قهرمان این شیوه آموزشی کاملا موثر واقع میشود و ایشان “می آموزد” که از آن به بعد سیگار نکشد. سوای جذابیت نقل داستان، روای - که وزیر محبوب ارشاد رئیس جمهور محبوب کشور محبوب ایران جناب آقای خاتمی بوده است- نظریه پرداز ضمنی نحوه برخورد با “اشتباهات” نسل جوان و چگونگی” آموزش دادن” به آنان نیز هست. اما در این زمینه چند نکته قابل ذکر است:
۱/ برخلاف ظاهر داستان، در اینجا حاج آخوند عارف به هیچ وجه حق اشتباه کردن برای نسل جدید را به رسمیت نمی شناسد. او تنها از روش قدیمی و شایع اخم کردن و یا فحش دادن و احیاناً کتک زدن برای تنبیه قهرمان استفاده نکرده است. روش (برای آن زمان بدیع و هوشمندانه) او برای تنبیه، فرو کردن مقادیر انبوه دود سیگار (از طریق امر به فرو بردن پی در پی دود سیگار به یک نوجوان مشوش) در شش های نوجوانی است که برای اولین بار با سیگار آشنا میشود. هرچند او میتوانست با ارائه دستور بهتر سیگار کشیدن (مثل فرو بردن مقدار کمی دود و بیرون دادن آن سپس نفس کشیدن و لذت بردن از طعم دود) با ارائه دستور غلطی که فقط مناسب نوجوان قصه بوده است (در نمای بالاتر بزرگ ترها اینجوری سیگار نمیکشند) واقعیت را مطابق پیش فرض های ذهنی اش بازسازی کرده است. فرق او با دیگر خشونت طلبان داستان نه در رحم و عطوفت او بلکه در هوشمندی و دانایی بیشتر در اعمال خشونت است!
۲/ سوال بسیار مهمی که مطرح است این است که واکنش حاج آخوند مرشد به سیگار کشیدن آقا سید شاهنامه خوان که رکن دیگری از ارکان فرهنگ جامعه داستان را تشکیل میدهد ۱۸۰ درجه متفاوت است. هیج کس به سید اخم نمیکند و از او نمیخواهد وسط معرکه زانو بزند تا دیگران درس سیگار کشیدن را به او بیاموزند. همین حاج آخوند از او نمیخواهد که پشت سرهم آنقدر دود در خلق اش کند و نفس نکشد تا از بی هوایی به خفگی بیافتد. سید یکی از الگوهای فرهنگی نوجوان است که با استانداردهای دیگری زندگی کرده و میکند. برای او سیگار کشیدن ممنوع نیست. سیگار کشیدن فقط برای نوجوان ممنوع است. می بینیم که ابرجامعه مورد اشاره وزیر محبوب فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران (که شاید بار دیگر بر این مسند بنشیند و چرا نه؟) نیز از همان بیماری یک بام و دو هوا یا double standard رنج می برد.
۳/ واقعاً مایلم بپرسم آیا چنین اصل تربیتی از نظر ایشان قابل تعمیم است یا فقط مخصوص مشکل سیگار کشیدن است؟ آیا برای مثال اگر دختر (فرضی) حاج آخوند مایل باشند (برخلاف اصول مسلم آیین و مذهب ایشان) بصورت نیم برهنه در میان جمعی از مردان نامحرم اتاق برقصند باز هم حاج آخوند ایشان را به رقصیدن یک نفس و بدون استراحت تا حد مرگ در میان جمع تشویق میکنند و بنظر ایشان آن دختر جوان بدین ترتیب می آموزد تا پایان عمر بطور کلی رقصیدن را فراموش کند؟ یا کاربرد این اصل تربیتی محدود به مواردی است که فقط به تصویب و تایید شخص حاج آخوند برسد (تا ما دچار یک مشکل “یک بام و دوهوای” مضاعف شویم)؟
۴/ در پایان پیام اخلاقی این نقد کوچک ما به داستان ایشان این است که جناب مهاجرانی هرچند ممکن است “خشونت هوشمندانه” برپایه “اصول روانشناسانه” تحمیق انسانها و کشتن غریزه کنجکاوی و تجربه در آنان، دردناک ترین و مهیب ترین نوع خشونت نباشد اما بی شک یکی از انواع خشونت است که نسل جوان هرگز آن را بی پاسخ نخواهد گذاشت.
۵/ و سوال آخر اینکه آیا براستی ایشان “حق اشتباه کردن” برای نسل جدید را به رسمیت می شناسند یا خیر؟

یک قسمت از سریال پوآرو که پخش نشد!Cards on the table

پوآرو

دیشب مشتاقانه مشغول تماشای یک قسمت دیگر (محصول سری تلویزیونی ۱۹۸۹، پخش در سال ۲۰۰۵ از انگلستان به کارگردانی سارا هاردینگ) از سریال پوآرو (بر اساس داستان ورق های سر میز ۱۹۳۶ از آگاتا کریستی) در mbc4 بودیم. باوجود زیبایی زیاد بازی دیوید ساچت، دیر وقت بود و تکراری بودن سریال - که قبلا میتوانست از تلویزیون ایران پخش شده باشد- دلیل خوبی بود برای خاموش کردن و به خواب رفتن. اما مسئله جالب این بود که با کمال حیرت متوجه شدیم این قسمت از سریال پوآرو رو هرگز از تلویزیون ایران پخش نشده بود! برای فهمیدن علت می بایست تا پایان این قسمت انتظار می کشیدیم که البته تعلیق و دلهره کشف معما باعث میشد لذت تماشا دوچندان شود.
داستان بصورت خلاصه این بود که آقای شیطانا (طنز نیست. اسم واقعی شخصیت است) عکاس و جهانگردی اهل سوریه است که از جمع آوری اطلاعات در مورد گذشته افراد و ترساندن و تحقیر آنان بسیار لذت می برد. او بصورت اتفاقی با پوآرو آشنا میشود و از او برای مشاهده مجموعه جالبی از قتل و جنایت در خانه اش دعوت میکند. در شبی که او عده ای از مهمانان خود (و در واقع قربانیان بی اطلاع و ناشناس از نظر دیگران) را به شام دعوت میکند ابتدا با با خطابه ای پر از نیش و کنایه گذشته ناراحت کننده مهمانان را به یادشان می آورد و بعد از شام آنها را در دو گروه (یک گروه ۴ نفره از مظنونین و یک گروه ۴ نفره از ماموران پلیس و محققین) به بازی با ورق bridge تشویق میکند. او بعد تنها روی یک صندلی با خوردن یک لیوان نوشیدنی به خواب می رود و بعد از مدتی (که مهمانان صرف بازی با ورق میکنند) با فرو رفتن یک مفتول تیز فولادی در قلب اش به قتل می سد. ۴ مهمان مشکوک عبارتند از:
۱/ سرگرد دسپارد: او کسی است که عاشق زن یکی از دوستان اش است و در سفری که چند سال پیش به جنگل های آمازون رفته بودند، آن مرد را - در حین حمله با قداره به زنش بخاطر مصرف شربت گیاهی جنون زا- از پشت با تیر میزند.
۲/ آن مردیت: دختر جوان و بی پولی که خدمتکار عمه هم اتاقی اش بوده و چند ماه پیش بر حسب اتفاق آن زن را با سم مسموم کرده و کشته است.
۳/ مادر آن مردیت: او زنی است که سالها قبل شوهرش را از بالای پله ها هل داده و در اثر آن شوهرش کشته شده. آن شاهد این صحنه بوده و بخاطر این قتل برای همیشه مادرش را ترک کرده است. بعد از سالها از دیدن مادرش در مهمانی خیلی تعجب میکند.
۴/ دکتر رابرتس: او ادعا میکند با زن یکی از مراجعین اش روابط غیرافلاطونی داشته است. بعدها شوهر زن متوجه میشود و با زن اش به مصر میروند و در آنجا زن بخاطر ابتلا به بیماری عفونی می میرد.
۶/ گروه ۴ نفره مامورین و محققین عبارتند از یک زن کهنسال نویسنده داستان های پلیسی به نام خانم الیور (شبیه به آگاتا کریستی) که برای پیدا کردن قاتل کنجکاوی میکند (و از این نظر شبیه خانم مارپل محسوب میشود)، سربازرس بتل که بعدا می فهمیم شیطانا در حال انجام عمل قبیحی ( دقیقا متوجه نمی شویم چیست) از او عکس انداخته و آنها را نزد خود نگاه داشته است، کلنل ریس از سرویس مخفی سلطنتی و خود هرکول پوآرو. البته در این داستان از سربازرس خنگ اسکاتلندیارد و هستینکز همکار همیشگی خبری نیست
به این ترتیب پوآرو بیچاره مجبور است دست تنها از میان این همه احتمال جنایتکار را دستگیر کند. این در حالی است که همه همدیگر را مظنون میدانند و مثلا مادر آن مردیت بخاطر اینکه به دخترش مظنون است برای رهایی خود خود را نزد پوآرو بعنوان قاتل معرفی میکند. در این میان سرگرد به آن مردیت علاقمند میشود و آن مایل است بخاطر ازدواج با سرگرد هم اتاقی اش رودا را ترک کند. رودا دختری (همجنسگرا؟) است که از این وضعیت عصبانی است و تصمیم میگیرد آن را در رودخانه غرق کند. آن به کمک سرگرد نجات می یابد و رودا در رودخانه غرق میشود.
اما نکته انحرافی داستان: در نهایت معلوم میشود قاتل واقعی دکتر رابرتس بوده و او درباره داستان خود دروغ گفته. مسئله این بوده که دکتر رابرتس در واقع همجنسباز بوده (شخصیت همیشگی دکتر دیوانه؟) و با شوهر همان زن روابط جنسی طولانی مدت داشته است. همسرش که از مراجعین قدیمی دکتر بوده از این قضیه مطلع میشود و تهدید میکند دکتر را در میان همه مردم رسوا کند. دکتر برای جلوگیری از رسوایی او را با سوزن آلوده به بقایای میکربی بیمار میکند و زن چندی بعد طی سفر به مصر از پا در می آید.
در ضمن مشخص شد شیطانا خودش خود بدبخت اش را با خوردن قرص آرامبخش بیهوش کرده بود تا فرصت کافی برای کشته شدن به دست یکی از مهمانان (برایش فرق نمیکرد کی؟) و محکوم شدن قاتل به جرم قتل توسط هرکول پوارو (که توسط شیطانا دعوت شده بود) را فراهم کند (این دیگر از آن حرامزاده بازی هایی بود که به عقل جن هم نمی رسید!)

البته من واقعاً از مسئولین محترم تلویزیون ملی کمال تشکر رو دارم که لطف کرده اند و کلا از خیر دوبله و پخش این قسمت از سریال گذشته اند وگرنه میشود تصور کرد طی این دوبله، داستان نویسنده محترم نگون بخت (آگاتا کریستی) به چه شکل و شمایلی در می آمد. مثلا خیلی احتمالش بود دکتر روبرتس بخاطر اینکه شیطانا قبلاً از دختر مورد علاقه او (که همان دختر عموی دکتر باشد) خواستگاری کرده است دل پری از او داشته باشد و بخواهد یه بلایی سرش بیاورد. بقیه هم خواهر و برادرهای یه فامیل سنتی بودند که سر ارث بجان هم افتاده بودند و در پایان داستان متوجه میشوند که کار بدی کرده اند و از هرکول پوآرو (آبدارچی خانه زاد خانواده) میخواهند که او را ببخشند! در پایان قسمت دوبله شده هم خواننده ای با صدای خوش میخواند: بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود اصلا نفهمیدیم قصه ما چی چی بود؟!

گلشیفته فرهانی: یک ضرب المثل و سه خاطره

گلشیفته

ضرب المثل انگلیسی: اگه میخوای کسی رو بکشی اول ببرش اون بالاها بعد بیارش پایین. خودش از گشنگی می میره!
خاطره اول: مدتها بعد از ساخته شدن “باشو غریبه کوچک” به ناگهان در یک مدت کوتاه سیل اعتراضات به سوی کارگردان فیلم بهرام بیضایی سرازیر شد. قضیه این بود که همه به ناگهان یاد عدنان عفراوی بازیگر کودک فیلم افتادند. تصور اینکه بر سر بازیگر گمنام یک فیلم مورد توجه از یک کارگردان مورد توجه چه آمده یا چه خواهد آمد برای منتقدین محترم دل رحم کمی گران می آمد ( به هرحال همه هم شانس شاهد احمدلو را نداشتند که از بازیگر خردسال یک فیلم کیمیایی تا کارگردانی فیلم با آخرین حضور یک مجری مشهور خودش را بالا بکشد). بیضایی در پاسخ همه منتقدان محترم جملاتی فرمودند که در یک کلمه قابل خلاصه است: ” به تخم ام!” (واقعاً هم بنظر نمیرسد ایشان امادگی کافی برای نجات بشریت را در خود دیده باشند)
راست اش گلشیفته مکشوفه با آن قیافه نمکی و خنده هایی که آدم با قنددان باید دنبالش بدود (تا کله قندهایش را جمع کند) نشان داده است که خوب بلد است جلوی دوربین لبخند بزند و آدمی که بلد است جلوی دوربین لبخند بزند اصلاً جایش در ایران نیست. البته مسئله آن طور که گلشیفته جان فرموده اند دقیقاً این نیست که ایشان در بازگشت به وطن چطوری باید جواب خان بابا خان یا آقا پلیس مهربون را بدهند (هرچند این بهانه خوب و سریع تری برای گرفتن ویزای اقامت در هالیوود است، اون هم در حالیکه فیلم سنگسار ثریا میم روی پرده سینماهای آمریکاست و دل ها به حال دختران بانمک ایرانی بدجوری کربلاست!). حتی مسئله این نیست که تهیه کننده های ایرانی چطور میتوانند از عهده پرداخت دستمزد سوپرستاره جدیدی که با راسل کرو و دی کاپریو سر یه مستراب فرنگی ریده (بقول خارجی ها no offense) بربیایند (که خوب با وجود تهیه کننده های دست و دل بازی مثل آقای ده نمکی گلشیفته جان نباید نگران باشد)، بلکه مسئله اصلی این است که ایشون دیگه با چه رویی میتونند برگردند ایران و تو فیلم های ایرانی چادر نماز سفید گلی گلی خانوم جوون رو سر کنند و (در حالیکه دارند دیالوگ صحنه بعد رو تو کله شون قرقره میکنند :”حاج آقا جوون! من که تو این دنیا غیر شما کسی رو ندارم! تو رو خدا من نگه دارین! قول میدم.. قول میدم اگه هوو بیارین سرم هم جیک نزنم. اصلا میدونین چیه؟ خودم کنیزی اش رو میکنم!”) تو مراسم خواستگاری وسه تعارف چایی تا کمر دولا بشن و از سر چشم شاه دوماد رو قر بزنن! یعنی کسی که تو دوتا تخم چشمهای ریدلی اسکات نیگاه کرده و گفته: Yes sir! برگرده اینجا و تو سریال “رام کردن دختر سرکش” خاک پای حاج آقاشون و کل تیر و طایفه شون بشه! کلا و حاشا! (میگین رو مهرجویی حساب کنه؟ از شما بعیده!) حالا فیلم “شاهزاده فارسی” که گلدی (اسم جدید گلشیفته در هالیوود!) جوون به اش نرسید به جهنم اگه مجبور بشه تو ۱۰ تا فیلم دیگه سنگسار ثریا ای و ثریا بی و ثریا سی و دی ۱۰۰ بار سنگسار بشه عمراً پاش رو تو ایران بذاره.
البته تا اینجاش ما که بخیل نیستیم. اما قضیه اینه که سکه دو رو داره. اون روی سکه تمام بازنده هایی هستند که ستاره بخت شون به همون زودی که می درخشه به همون زودی هم خاموش میشه و جوری از بالای اون فواره به زمین گرم زمین شون می زنند که دیگه حالا حالا ها خبری ازشون نمیشه. اون هم تو روسپی خونه ای مثل هالیوود که ستاره های native خودش هم تا یه چروک به صورت شون می افته دم شون رو با کلینیکس میگیرن میندازنشون بیرون! دیگه وای به حال خارجی های از نوع آسیایی. اما اون دو خاطره:
خاطره دوم: خاطره سعید راد عزیز وقتی که با اهل و عیال وطن رو ترک کرد به سمت و هندوستان و از اونجا سر از کانادا در اورد و بعد از کارهایی مثل رانندگی چند هزار کیلومتری توی برف برای رسوندن بسته ها یا پیک موتوری خونه ها شدن اخرین شغل شریف اش کار کردن در یک نونوایی بربری بود. آخرش هم خدا به اش رحم کرد تا دق نکرده برگرده بیاد ایران!
خاطره سوم هم از گل سر سبد سینمای ایران بهروز وثوقی یه. خودش تعریف میکنه وقتی از ایران رفته بود و میخواست تو یه فیلم دست چندم نقش بگیره سر این نقش باید با ۱۰۰ نفر رقابت کنه. وقتی طی چند مرحله همه رو میذارن کنار و میرسن به ۵ نفر آخر، دوباره نوبت بهروز میشه بره تو تست بده. اون ها هم ازش میخوان نقش یه وکیل عرب رو بازی کنه که داره تو دادگاه از موکلش دفاع میکنه. اول میگه به ام چند روز وقت بدین، اما تا از در میخواد بره بیرون میگه اگه پام رو بذارم بیرون دیگه نقش از دست ام پریده. برمیگرده میگه آی ام ردی! حالا تنها چیزی هم که از عربی بلده همون حمد و قل هوالله نمازه که از بچگی از یادش نرفته. میگه شروع کردم مثلا دارم دفاع میکنم سوره حمد رو خوندن. دیگه رسیده بودم آخر قل هوالله که گفتم دیدی نشد! الان باهاس برگردم از اول بخونم گندش در میآد! اما خدا خواهی میشه همون آخرهاش میگن بسه تو قبولی و تو بازی پذیرفته میشه. خودش میگه وقتی داشتم برمیگشتم خونه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. هی میخندیدم هی اشک می ریختم.
حالا اینکه سرنوشت بازیگرهای خانوم ایرانی تو آمریکا بهتر از مردها میشه اگه از شهره خانوم بپرسین میگه Yes ولی اگه از سعید و داش بهروز بپرسین میگه خدا به خیر بگذرونه! اگر هم از من بپرسید میگم موفق باشی گلدی جان و خداحافظ گلشیفته!

ماجرای “شریک جنسی” یا موقعی که باسوادی بلای زبان پارسی میشود!

این روزها تقریباً در تمام نوشته ها و گفتارهای شفاهی از موجود جالبی به نام “شریک جنسی” نام برده میشود. در کتابها، در مجلات و البته در تمام فضای وب و همینطور خیلی از کسانی که با من حرف میزنند عبارت شریک جنسی از عبارتهای نسبتاً شایعی است که بارها به چشم یا به گوش میخورد و اتفاقاً توسط افراد با سواد بکار میرود. عبارت خنده داری که با شنیدن آن بلافاصله این سوال به ذهن خطور میکند کی شرکت سهامی باز کرده است!!! حتی تصور این که یک نفر آدم معمولی را در خیابان ببینیم و حال “شریک جنسی اش” را بپرسیم کلی مفرح و بامزه بنظر میرسد!
بارها و بارها گفته شده که ترجمه از یک متن به زبان دیگر - مثلا ترجمه از زبان انگلیسی به زبان فارسی- نیازمند آشنایی مختصر با این دو زبان است. البته موضوع خیلی ساده بنظر می رسد. اولین مترجمی که برای اولین بار به کلمه partner برخورد کرده است با باز کردن مترجم جیبی “چگونه میتوانید در یک دقیقه مترجم بزرگی شوید” کنار آن کلمه شریک را مشاهده فرموده و برای شیر فهم شدن خواننده با افزودن کلمه جنسی به عبارت زیبا و مشعشع “شریک جنسی” رسیده است.
اما این موضوع مهمی نیست. موضوع مهم این است که در میان میلیون ها خوانندگان و شنوندگان پارسی زبان که شامل ادیتور این چیف نشریه معظم مربوطه هم میشود به ذهن هیچ کس خطور نکرده است که معادل درست این کلمه در زبان پارسی “جفت” است. کلمه پارتنر در زبان انگلیسی به معنای جفت کاری یا جفت جنسی یا جفت علمی و یا هرجفت دیگری است که در کنار ما قرار دارد. اما کلمه شریک در زبان پارسی تنها به فردی اشاره میکند که در یک کار اقتصادی- بخصوص بعنوان سرمایه گذار- با ما مشارکت کرده است. بدین ترتیب عبارت “شریک جنسی” به فردی اطلاق میشود که در یک کار اقتصادی جنسی با ما مشارکت مالی کرده است! البته این بنده حقیر به شخصه تاکنون با افرادی که برای راه اندازی این بیزینس مفرح اقدام به تشکیل شرکت تعاونی کرده باشند برخورد نکرده ام و نمیدانم که در ایران باستان از قدیم الایام تشکیل شرکت تعاونی برای چنین امری مرسوم بوده یا خیر!؟ اما تصور می نمایم منظور کاربران گرامی از “شریک جنسی” دقیقاً افراد شرکت کننده در یک “شرکت جنسی” نیست. لذا از تمام خوانندگان عزیز از طرف فرهنگستان زبان تقاضا داریم: فارسی را پاس بدارند و زین پس بجای واژه موهن و مستهجن “شریک جنسی” از همان واژه پارسی “جفت” استفاده کنند!

خشونت و تاملی بر”داستان یک سیلی” از عطاءالله مهاجرانی

“عزا، دشنام، نفرین، گاهی گریه هم کردیم…” کتیبه- از اخوان ثالث

امروز نوشته ای از جناب آقای
خشونت
دکتر مهاجرانی در فضای مجازی منتشر شد که الحق بجای خویش نیکو نوشته شده بود و سوای خاطره بعنوان یک داستان نیز خواندنی بود.
اما ظاهراً جدای شکل پردازی و قلم پردازی آنچه مد نظر ایشان بود پیام اخلاقی داستان بود که اشاره داشت به پژواک اعمال ما در این دنیا.
خواستم به این نکته اشاره کنم که این موضوع تنها از جنبه متافیزیک نیست که قابل درک و فهم است. اینکه خداوند ناظر و بینا ۳۰ سال صبر کرده است تا سیلی ناخواسته ۳۰ سال پیش را ۳۰ سال بعد اینگونه تلافی کند یک روی قضیه است. اما حتی یک بی خدا - بدون اعتقاد به خدای جبار و منتقم که از سر انتقام سیلی ۳۰ سال پیش به بنده دیگراش نمیگذرد - هم به این موضوع (از نگاه کاملاً زمینی) اعتقاد دارد.
البته راز سر به مهری در آن نیست چرا که خشونت نیز مانند دیگر عواطف ما- چون ترس و تشویش و خشم و اندوه و سرخوشی- کاملاً مسری هستند. هنگامی که یک نفر شاد است این شادی را به دیگری در کنار خود منتقل میکند. همچنین است وقتی که اندوهگین یا مشوش است.
پدری که در خانه - به هر روی ولو بخاطر رضای خدا- پسرش را سیلی میزند مهره اول بازی را فرو ریخته است که میگردد و حتی اگر سالی نیز بطول بیانجامد به خود او باز خواهد گشت. آن پسر خارج از خانه، رنجیده همکلاسی اش را سیلی میزند و همکلاسی حکایت رنج خویش با مادرش خواهد گفت، و مادر در رختخواب بجای سخن نرم بگرید و شوهرش را به خشم آورد، و شوهر خشم آگین شاید حاکمی است که از روی خشم حکمی باز دهد، و حکم شاید آن باشد که جلادان مردی را در خانه اش بگیرند و سخت بمالند و آن مرد، شاید آن مرد…. همان ما مردم ایم که ندانستیم این مالش از کجا به ما رسیده است؟.
همگی ما باید این را به یاد داشته باشد که آن خشونت که از فرمان حاکمی به ما رسیده است - نه تیر غیبی است که به فرمان خاص خداوند ما را بصورت خاص هدف قرار داده بلکه- همان سیلی است که بر عزیزان خود فرود آوردیم و اکنون آن قطره - نه سیلی بل- سیلی شده که گریبان ما گرفته است و شاید هم اکنون ما را با خود برده است!
تامل! و تامل! فتامل! ثم تامل!

سندرم خان دایی جان و مافیای کاندوم در ایران!

کاندوم زنانه

آقا این خان دایی جان ما سر پیری دچار یه سندرم عجیب غریب ناشناخته شده که بنظرم میشه اسم اش رو گذاشت “سندرم خان دایی جان”. ایشون تو سن هفتاد سالگی - که خدا بیشترش کنه- یه دفعه یه سرخوشی عجیب به سرش زده و مطالعات سکسی اش رو تعمیق بخشیده و شروع کرده به مطالعه کتابهای سکسی (حالا اینی که اینها فقط جنبه نظری داره یا واقعاً از لحاظ عملی هم توفیر کرده در دست کشفه و هنوز مقر نیومده!). البته اینها چیزهای عجیبی نیست و اگه بود که از قدیم نمی گفتند دود از کنده بلند میشه! مسئله عجیب اش اینه که خان دایی یه دفعه به همون اندازه هم مشکوک شده و از شما چه پنهون شده عین دایی جان ناپلئون. مثلاً از وقتی فهمیده بهترین نوع کاندوم، کاندوم های زنونه است که بر خلاف کاندوم های مردونه زنها داخل مهبل نصب میکنند و حضورشون وابسته به نعوظ مرد نیست و بدون عجله سرفرصت تا ۸ ساعت بعد از نصب قابل استفاده است راه افتاده کل داروخونه های تهرون تا خیابون ناصرخسرو رو در به در دنبال کاندوم زنونه گشته پیدا نکرده. دیروز من رو دیده میگه دکترجون این قضیه مافیای کاندوم تو ایرون چیه؟ میگم وا این حرفها چیه میزنی خان دایی جون؟! کاندوم که دیگه مافیا نداره. میگه اختیار داری جوون! تو هنوز زوده از سیاست سر در بیاری! سیاست پدر و مادر سرش نمی شه. دیگه تو این مملکت به کاندوم هم رحم نمیکنند. اگه نه بگو تو این مملکت که با پول از شیر مرغ تا جوون آدمیزاد دو ثانیه ای برات حاضره، وسه چی کاندوم زنونه با اون همه خاصیت اش تو همه جا نایابه، بلکه انگار به این دکترای دواچی فحش خواهر مادر دادی اگه ازشون بپرسی کاندوم زنونه دارن یا نه؟ ها؟ ده بگو دیگه!
راست اش رو بخواین از همه مهمتر اینه که فکر کنم این مرض مسریه! مثلاً من خودم وقتی لغت condom رو تو گوگل جستجو کردم دیدم فیلتر شده و ناباورانه به گفته های خان دایی کلی مشکوک شدم! (میگم نکنه فیلتر شدن کاندوم به پیدا نشدن کاندوم زنونه تو مملکت ربط داشته باشه؟!)
از تمام آقایون دکاتیر عزیز که اطلاعی از روش درمان این سندرم دارند خواهشمندم با ما تماس بگیرند و خانواده ایی رو از نگرانی بیرون بیارن!

قصه آغا بالاخان، یا نقش فیلم هندی در پیشبرد اهداف فمینیستی!

فیلم هندی

نصف شبها رو قصه آغا بالاخان زار زدن… (فروغ فرخزاد)
دکمه اینتر رو که زدم رفتم تو سایت بالاترین و چشم تون روز بد نبینه که چشم ام افتاد به لینک پرامتیاز ” زهرای ۱۱ ساله و حجله مرگ” که خوب ما هم مثل بقیه بر و بچه ها یا علی گفتیم و بخواست خدا دخول کردیم رفتیم تو و سطر اول و سطر دوم و سطر سوم و … خلاصه چشی تر کرده بودیم و داشتیم مثل بقیه رفقها رو اینهمه مصیبت با پشت دست ان دماغ پاک میکردیم که یه دفعه انگار سوراخ دماغ آدم گیر کنه به سیم لخت برق چشم ام افتاد به این سطر که:
“هپاتیت A داشت. دکتر گفته بود اگر درمان نشود هپاتیت B می گیرد.”
و بعدش:
“کلیه ام را فروختم یک میلیون. پانصد هزارتومانش را دادم خرج بیمارستان زهرا “
و موهام سیخ سیخ رفت هوا! ببخشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
خوب قربون جیگر فمینیستی ات برم! تو که سرپا موقع شاش کردن سناریو فیلم هندی ات رو به اسم روضه فمینیسم امروز وسه چهارتا آدم عاشق ذکر مصیبت سوار میکنی، نمیگم از یه نفر آدم حسابی بپرس، لااقل یه سرچ تو اینترنت میکردی می فهمیدی اولا هپاتیتA بر خلاف اسم اش هیچ ربطی به هپاتیتB نداره و هرکی هپاتیت آ داشته باشه حتما هپاتیت بی نمی گیره. دوم این که هپاتیت آ یه ویروس کاملاً خوش خیمه که هیچ مشکلی برای آدم بوجود نمی آره و ابتلا به هپاتیت آ اصلا احتیاج به درمان دارویی نداره تا چه برسه به کلیه فروختن و خرج بیمارستان دادن! (در واقع نصف بیشتر آدمهایی که دارن این نوشته رو میخونن تو بچگی هپاتیت آ گرفتن و اصلا یادشون نیست کی چی شده و هپاتیت آ چیه؟
حالا این یه طرف، بقیه سوتی های طرف رو که نگاه کردم چشم تون روز بد نبینه دیدم تراژدی یه هو تبدیل شده به مضحکه!
* “..رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر ۲ ساله اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد.”
جای خوشمزه داستان اینه که این خانم به گفته خودش ۴ سال زندان بوده و از همون زمون هم شوهر نامردش که ایشون رو بدهکار کرده بوده فرار کرده بوده و حالا ما کار نداریم با وجودی که فراری بوده جرات کرده بیاد دادگاه و (از عجائب ایران که ما هنوز ندیدیم زنها رو غیابی طلاق بدند!) غیابی طلاقش رو گذاشته کف دست اش. جالب این که ایشون تو سال دوم زندان پسر دو ساله رو از کجا حامله شدند از اون مسائلی است که باید پیدا کنید پرتقال فروش رو و باید گفت ماشاءالله به این کمر! دست مریزاد بابا! واقعا به این خانم ها که هنوز جوهر طلاق اولی خشک نشده دومی رو زیر سر دارند و هنوز طلاقنامه غیابی دومی نیومده سومی رو میزنن تو رگ باید گفت دست مریزاد!
*…مهریه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشید و در عوض حضانت زهرا را گرفت.”
این قضیه گرفتن حضانت دختره هم شده نکته انحرافی فیلم که هیشکی ازش سردر نمی آره. جل الخالق شنیده بودیم یه نفر مهریه و نفقه اش رو ببخشه دیگه نشنیده بودیم جهازش هم ببخشه حضانت دخترش رو بگیره. تازه تو اون سنی که داستان تعریف میکنه حضانت دختر اصلا با مادر بوده و نیازی به این همه حاتم بخشی برای گرفتن حضانت دخترش نبوده. سوما این که این مادری که اینهمه حضانت دخترش براش مهم بوده موقع تو رگ زدن دومی یادش نبوده که حضانت بچه با ازدواج مادر ازش ساقط میشه و اون آخرهای داستان دنبال اینه که برای نگه داشتن حضانت دخترش حتما طلاقنامه ای که غیابی صادر شده بود رو بره بگیره!
* “…ولی نه دلم می خواد مثل دوستت روزنامه نگار بشم و از دخترهای بدبخت مثل خودم، دفاع کنم. می دونم بعد از مردن من، تو آبروی اینها را می بری و پدرشونو درمیاری.غصه نخور من اونجا منتظرتم.”
اینها همه یه طرف این پیام اخلاقی فیلمه که من رو کشته. این زهرا خانوم ۱۱ ساله قصه ما که ۴ ساله مامان اش رو ندیده، در آخرین نامه خودکشی که بجا گذاشته همه رو ول کرده و یاد دوست روزنامه نگار مامان لیلا افتاده و منتظره یه روزی ظهور کنه و پدر هرچی مرد نامرده دربیاره. جالبه که تو این سناریوی فیلم هندی فمینیستی تو این همه مرد (اعم از شوهر اول و شوهر دوم و پدربزرگ اول و پدر بزرگ دوم و قاضی و زندان بان و کوفت و زهرمار- البته منهای اون پسر ۲ ساله که تکلیف اش معلوم نیست بالاخره قراره مثل بقیه مردها چه جاکش حروم لقمه ای بشه) یه آدم خوب پیدا نمیشه و همه از دم یا جاکش و آدم فروشند یا کلاهبردار و مال مردم خور و بچه باز و بچه کتک زن از آب دراومدند!
ما این موفقیت بزرگ رو به همه فمینیست های این ریختی عزیز تبریک عرض می نماییم و باید از همین الان عرض بفرماییم که شیش جفت ارکان سینمای هند با موفقیت های این عزیزان وطنی از همین الان به لرزه دراومده و به زودی شاهد پرکردن جای سینمای هند با سینمای فمینیستی وطنی خواهیم بود!