گاهی آدم باید به سلیقه مردم زندگی کنه!
- ۰۴/۰۴/۸۷
- عمومي
- Digg
- Del.icio.us
در واقع شروع خوبی نبود. منظورم اینه که قرار بود تو این وبلاگ سعی کنم خود واقعی ام باشم. چیزی که اصلا کار آسونی بنظر نمیرسه. این برای خودم خیلی مهم بود. به همون اندازه مهم و به همون اندازه سخت. تبدیل شدن به اون آدمی که واقعا هست نه اونی که فکر میکنه بقیه دوست دارن باشه. در واقع این حس دوباره از وقتی تو من شروع شد که داشتم با یه دوست اینترنتی- که تو ایران زندگی نمیکنه- حرف میزدم. ازش پرسیدم: این اتفاق یه دفعه افتاد و من واقعاً نمیدونم چی شد که یه دفعه این همه به تو حس خوبی پیدا کردم؟” اون گفت:” درست از وقتی که من سعی کردم خودم باشم. من یعنی نه حتی خانم دکتر مریم دستمالچی اصل منفرد! نه! خود خودم! فقط من!” بعد من یاد خودم افتادم. یاد اون وقت ها که پدرم سر پوشیدن یه دست کت و شلوار و گرفتن عکس ۳ در ۴ برای دیپلم ام یه دعوای اساسی با من کرد و من همون احساسی رو نسبت به کت و شلوار داشتم که کارلا برونی نسبت به لباس فراش های توی خیابون داره. “یس آی هیت ایت!” بذار ببینم! چیزهای دیگه ای هم بود که ازش نفرت داشته باشم. مثل چی؟ خیلی چیزها! ختنه شدن! آمپول زدن! ا لیف و کیسه کشیدن تو حموم با صابون بوگندوی گلنار! رسم و رسومات! کتابهای مدرسه! پدر و مادر! کنکور! تلاش برای دوست داشته شدن و محبوب القلوب بودن! شونه کردن مو! و چیزی که دیگران میخواستند بودن! دانشکده پزشکی! دانشگاه تهران!از جراح معروف قلب شدن! پول دراوردن! عزا و عروسی! مخصوصاً دومی! مجوز گرفتن و با مجوز کار کردن! بچه دارشدن و پدرشدن! “اوه یس! آی هیت ایت! آی ریلی هیت ایت!”
خوب من تقریبا به همه اش تن دردادم. چرا؟ بخاطر اینکه میترسیدم. میترسیدم و متنفر بودم. خوب گاهی آدم بخاطر نفرت از بعضی چیزها به چیزهای دیگه تن میده. مثل دختری که بخاطر نفرت از خونواده اش ازدواج میکنه و خونواده جدیدی تشکیل میده که ازش نفرت داره. یا زنی که بخاطر نفرت از شوهرش رفیق کسی میشه که واقعاً ازش متنفره و اسم اینها رو میخوایم زورکی بذاریم انتخاب یا دوست داشتن. اینطوریه که ترس نفرت میاره و نفرت ترس! و این دایره بسته ادامه پیدا میکنه!
بذار ببینم. من از کی کت و شلوار پوشیدم؟ از اون زمان که فهمیدم مردم دوست دارند که من کت و شلوار بپوشم. و حس کردم باید پول دربیارم و بخاطر همین درست عین یه دلقک کارهایی که مردم دوست دارند انجام بدم. در واقع از همون زمان بود که حس زنها و مردها تن فروش رو خیلی خوب درک کردم و تونستم باهاشون همدردی کنم. و من همه اش یاد حرف دن کیشوت عزیزم که رو به سانچوپانچو میگه: “گاهی آدم باید به سلیقه مردم زندگی کنه!” آه! کاش این فقط گاهی بود!
البته من شکست نخوردم. البته منظورم اینه که شکست خوردم اما نه بخاطر اینکه نجنگیدم. شکست خوردم چون اصولا پیروزی در کار نبود. اما مهم نیست. به هرحال من با همه شون جنگیدم. با ختنه شدن!با آمپول زدن! با لیف و کیسه کشیدن تو حموم با صابون بوگندوی گلنار! با کتابهای مدرسه! با تموم رسم و رسومات! با پدر و مادرها! با کنکور! با محبوب القلوب بودن! با دانشکده پزشکی! با دانشگاه تهران! با جراح سرشناس و معروف شدن! با مجوز گرفتن و با مجوز کار کردن! و با پدر شدن! درسته شکست خوردم! اما اهمیتی نداره چون هنوز هم دارم باهاشون می جنگم. درسته اون ها من رو شکست دادند اما من هیچ وقت نمیذارم من رو شکست بدن! فقط بخاطر اینه که بگم من از رو نرفتم بچه! این یادت بمونه! داستان زندگی من چیزی نیست جز همین جنگ ها! و درست به همون اندازه که میتونم حس تمام آدم های تن فروش رو بفهمم میتونم حس آدم هایی مثل چنگیزخان و تیمور لنگ و نادرشاه و آغا محمدخان که تموم عمرشون رو پای جنگ هایی گذاشته اند که تنها موفقیت شون ادامه همون جنگ یا شروع یه جنگ دیگه بوده درک کنم.
اما همه این جنگ ها یه داستان مفصل داره! مثلا اون ختنه شدن! خودش یه رومانه! یادمه همه افتاده بودن دنبالم دوره، دور تا دور حیات خونه مون تو اون خونه خیابون آرد ایران شابدوالعظیم و مگه حریف من میشدند؟ یه بساطی بود. تا آخرش تاجمه خانم - که ایشالا هرجا هست به قبرش نور (با آتیش فراوون) بباره- با همون حرفهایی که همه به بچه ها میزنند سر من رو شیره مالید- این آخرین باری نبود که زنی با حرفهاش سر من رو شیره مالید، زمان ازدواج هم درست یه نفر همین جوری سعی کرد سر عضو شریف من یه بلای دیگه بیاره که اورد- و اون فامیلمون- که باز نور به قبرش بباره- که کمک بهیار کارخونه بود و همه دکتر صداش میکردند دو زانو نشست کنار من و با چه قشقرقی عضو شریف رو سر کرده و سرنکرده برید. یعنی همین الان که نگاه کنی می بینی دورتا دورش چندتا تیکه گوشت اضافه داره و طرف چه زجری کشیده تا تونسته عمل جراحی رو با موفقیت تموم کنه! و این یعنی که درسته من شکست خوردم! اما نذاشتم شکستم بدند! وسه همینه که میگم شکست نخوردم! چون باهاشون جنگیدم. این جنگ رو به نسل های بعدی هم کشوندم و نذاشتم بچه ها رو ختنه کنند! فکر هم نمیکنم این جنگ حالا حالا ها تموم بشه. چون زندگی چیزی جز جنگیدن نیست. و درست وسه همینه که خیال میکنم شکست نخوردم.
یا اون داستان آمپول زدن! آخرین باری که مادرم جرات کرد و من رو بخاطر یه سرماخوردگی ساده برد دکتر و یه دکتر جرات کرد و وسه من آمپول پنی سیلین - یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای- نسخه کرد و داروچی بدبخت هم جرأت کرد این نسخه رو پیچید درست ۲۷ سال پیش بود. وقتی من ۱۱ سالم بود. کلاً یادمه تموم شهر - مادر بدبخت پا شکسته ام آخرین نفر بود- افتاده بودند دنبال من و میخواستند جلوی من رو بگیرن که عمراً به گرد من میرسیدند! مادرم سعی میکرد از اون عقب جیغ بکشه و بگه بچه وایسا نمیخوایم بریم آمپول بزنیم! وایسا! اما من که از سر ماجرای تاجمه خانم یادم مونده بود که به این جور اراجیف خانومهایی که قیافه دوستانه مادرانه دارند گوش نکنم، گوش نمیکردم و راه خودم رو میرفتم. و کی میتونست به گرد پای من برسه! درست عین یه دوی ماراتن که من اول بودم و مادرم آخر! بقیه شهر هم اون وسط ها وسه خودشون وول میخوردن و صداشون به جایی نمیرسید! وسه من اون جنگ تموم نشده! من اون جنگ رو به این نسل کشوندم! این دو ماراتون تموم نشده و هرسال تو المپیک قلبم تکرار میشه. من تو صورت تموم پدر و مادرهایی که اصرار داشتند برای بچه شون آمپول نسخه کنم یه تف گنده انداختم و تو عمرم وسه هیچ بچه ای- بجز بچه های خودم که وقتی سرما میخورند و استفراغ میکنند فقط با آمپول متوکلوپروماید آروم میشند- آمپول نسخه نکردم. درسته من هر وقت براشون مجبور میشم آمپول بزنم و اونهام با شهامت تحمل میکنند و آخ نمیگند از خدا تقاضای مرگ میکنم و انگار تموم کوه ها رو سرم فرود میاد! درسته این وقتها من جز یه شکست خورده بدبخت چیزی نیستم اما مهم نیست! من شکست نخوردم و هنوز هم میتونم تو صورت پدر مادرهایی که به من التماس میکنند تف بندازم و برای هیچ بچه ای آمپول نسخه نکنم! معلومه که من شکست نخوردم! اصلاً کی گفته من شکست خوردم؟ها؟ کی؟
تکمله: این پست وبلاگ پیشکش به همون دخترخانومی که اسم اش رو نیوردم!
پاسخی بنویسید
شما باید وارد شوید برای پاسخ دادن