داستانی به نام تخیل
- ۰۴/۲۲/۸۷
- عمومي
- Digg
- Del.icio.us
امروز طبق معمول داشتم به لینک های بالاترین نگاه میکردم سری به این سایت کتابخانه مجازی زدم و به فهرست کتابهاش نگاه میکردم که دیدم ای دل غافل زیر عنوان ده داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری هم یه داستان به نام من اورده. نگاه کردم دیدم داستان تخیل منه که خوب خودم خیلی ازش خوشم می آد و بنظرم ساختار خیلی خوبی داره. خلاصه از شما چه پنهون قد کله کله تو دلم آب شد و خوشحال شدم که داستان های من هم سری تو سرها در اورده!
با توجه به این که ما تا حالا به کسی نون قرض ندادیم که خدا یک در دنیا و صد در آخرت به مون عوض بده در اینجا آستین همت رو بالا میزنم و یه خورده از داستان بدبخت و بیچاره و یتیم مرده خود ننه مرده ام تعریف میکنم. تخیل داستان زنی است که دچار یه بیماری روانی مسری شده که این رو از یه زن دیگه گرفته. زنی که در کنار یک نقاش اسکیزوفرن (که شخصیت اش رو از داداش داریوش آشوری گرفتم) زندگی میکنه (که خوب میتونه این بیماری رو از اون آدم گرفته باشه). تخیل روایت زن اثیریه که در چنبره تخیل زن و مرد شکل گرفته. اسطوره ای که از یک طرف سر به آسمانهای دور و از طرف دیگر پا در لجنزار زندگی روزمره داشته. زبان تند و لحن گزنده داستان همواره بر روی لب تیزی راه میره که مخاطب هر آن انتظار برخورد اون رو داره و به همین خاطر همیشه سرآسیمه و هیجان زده سعی میکنه وقتی اون هجوم میاره کمی ازش فاصله بگیره. چیزهایی شبیه این:
“…همیشه به خودم میگم لابد سعی میکنه خیلی اسطوره ای بکشه. لابد فکر میکنه اگه دو بال دیگه هم براشون میذاشت دیگه هیچی از فرشته های تو آسمون کم نداشتند! از اول زندگی مون هم همه اش دنبال اسطوره بازی بود. لابد اون موقع هم که جراج پلاستیک بود و رو دماغ مردم حکاکی میکرد وسه اش خیلی مهم بود که دماغ هاشون یه شکل اسطوره ای به خودش بگیره. خنده دار اینه که مردم هم از این خررنگ کن ها خیلی خوش شون میاد و همیشه دوست دارند این تابلوهای مسخره رو بعنوان معتبرترین آثار هنری صدساله اخیر هنر ایرانی به ۱ میلیون ریال وجه رایج مملکتی ابتیاع کنند و ببرند نصب کنند بالا سر دستشویی هاشون که هر وقت خواستند دور از چشم بقیه سرپا تو دستشویی بشاشند روبروشون باشه و بتونند از هنر معاصر کاملا لذت ببرند. مرده شور ریخت هنرشون و شاشیدن شون رو ببره!”
یا مثلاً:
“..۵ سال پیش که ۳۳ سالش بود همه اش منتظر بود یه چندتا یهودی دهاتی پیداشون شه برش دارند ببرند توی یه جهنم دره ای به صلیب اش بکشند. مرده شور اسطوره هاتون رو ببرند که همه اش پر خون و صلیب و میخ و کثافته…”
خط روایی داستان هرچند بارها از زمان خطی فاصله میگیره و در هم میریزه انسجام خودش رو حفظ میکنه، هرچند بار اصلی حفظ این انسجام به عهده تک گویی های قهرمان زن اونه. رک گویی و اشاره به جزئیات به ظاهر ساده اما تأثیرگذار که در بسیاری موارد به هیئت قطعات شعر کوتاهی درمی آد وجه تمایز خاص این داستان رو تشکیل میده که گاهی به دوگویی های جلال آل احمد در نون و القلم و تک گویی های علی حاتمی در سوته دلان طعنه میزنه. ترکیب شخصیت دختر شهرستانی که بعد از یک ماه کلفتی در خانه بالای شهر به هیئت زن بالاشهری در اومده نیز ممکنه ما را به یاد فیلم های مختلف با شخصیت زنان تسخیر شده بیاندازه . از لحاظ طبقه بندی شاید بتونیم این داستان را در رده داستانهای “جریان سیال ذهن” طبقه بندی کنیم. هرچند این عنوان بخاطر سالها دستمالی شدن کاملا دل آزار و ناراحت کننده به نظر میرسه و حتی ممکنه تبلیغ منفی بشمار بیاد. اما این تنها طبقه مشخصی هست که واقعا داستان در اون قرار میگیره که از این لحاظ میتونه در کنار داستان معروف شازده احتجاب گلشیری و داستانهایی از این دست قرار بگیره.
خوندن این داستان رو به همه افرادی که به داستان های کوتاه و جذاب جریان سیال ذهن علاقه دارند پیشنهاد میکنیم!
خب فکر میکنم تا همینجا بسه. بقول نوشته های قدیمی سالهای کودکی: این بود انشای من!

پاسخی بنویسید