جای خالی ادبیات آذری در ادبیات ایران

امروز حین وبگردی بر حسب اتفاق به ترجمه فارسی یک داستان ترک زبان برخوردم به نام به غارت رفتن خانه‌ی سالور قازان که ظاهراً از کتاب داده قورقورت به ترجمه شادروان عبدالقادر آهنگری به اهتمام: محمد قجقی آورده شده بود. آخرین افسانه و اسطوره آذری که خوانده ام و به یادم می آید افسانه چنلی بل و داستان قیرات و دورات به روایت مرحوم صمد بهرنگی بود که مربوط به ۱۲-۱۱ سالگی است و خب زیبایی و گیرایی داستان هنوز در نظرم است. البته هرچند آن قدر غرق در ادبیات نبودم که بتوانم در مورد حضور ادبیات گذشته ترک و آذری در میان فارسی زبانان اظهار نظر کنم، اما بنظرم در کل میانه این دو چندان با هم خوب نبوده و خیلی به دل همدیگر راه نبرده اند. عناصر داستانی این افسانه بسیار شبیه اسطوره هایی چون امیر ارسلان نامدار است (که بعید نیست خود ریشه ترکی داشته باشد). در شروع داستان میخوانیم:
نبرد و اسطوره
“روزی پسر اولاش که شیر پهلوانان، عزیز پرندگان، امید ناامیدان، شیر رودخانه‌ی آمت، ببر قاراجوق، صاحب اسب قهوه‌ای، پدر اوروزخان، داماد بایندرخان و افتخار دولت غُز و پشتیبان جنگاوران، سالور قازان بپا خاست.
نود باب خانه‌ی بزرگ را بر روی زمین سیاه رنگ بر پا ساخت. در نود نقطه قالی‌های ابریشمین رنگارنگ گسترد. در هشتاد جای، خمره‌های سر گشاده قرار داده شده بود. صراحی‌هایی که پایه‌های آنها طلایی بود، چیده شده بودند.
نُه دختر کافر که رویشان زیبا و مویشان سیاه و گیسویشان در پشت سرشان تاپ خورده و دارای سینه‌های برجسته بودند و دست‌هایشان تا مچ حنا بسته و انگشتانشان دارای نگار بود به امیران اوغوز شراب تقدیم می‌کردند. پس از اینکه سالور قازان پسر اولاش شراب فراوان نوشید، باز اثر آن از وی دور شده و به زانو نشسته چنین فرمود: همه‌ی امیران بدانید، ای امیران غُز به سخنانم گوش فرا دهید، از بسکه خفتیم پهلویمان به درد آمد، از بسکه ایستادیم کمرمان خشک شد، ای امیران راه برویم، به شکار برویم، پرنده شکار کنیم، آهوی بزرگ و کوچک را شکار کنیم. بعد از آن برگشته در خانه‌هایمان فرود آییم، بخوریم و بنوشیم. وقت را به خوشی بگذرانیم.”
تاکید بر نبرد میان ترکان مسلمان با گرجی های کافر بنظرم از عناصر شایع داستانی ترک هاست که گویا به مزاق نویسنده ای مثل نیکوس کازانتزاکیس نیز خوش آمده در بسیاری رومانهایش از همین محور- تقابل یونانی های مسیحی مقدس با ترکان مسلمان کافر- بهره برده است. توجه مناسب به جزئیات که از ابزارهای لازم یک داستان خوب است در جای جای روایت رعایت شده است:
“..قارا جوق انتقام دو برادر شهیدش را گرفت و از لاشه‌های کفار تپه‌ی بزرگی درست کرد. خود نیز دو زخم برداشته بود. چخماق زده آتش روشن کرد. سپس از روپوش چوپانی خود دوده‌ای درست کرده بر روی زخمش گذاشت، کنار جاده نشست. بر مرگ برادرانش هق هق کنان گریست و گفت: سالور قازان، بای قازان مرده‌ای یا زنده؟ آیا از این وقایع خبر نداری!..” اغلب ما حین نوشتن عادت داریم بگوییم خود زخم برداشته بود (بجای خود دو زخم برداشته بود) یا آتش روشن کرد (بجای چخماق زد و آتش روشن کرد) و در واقع از نقش مهمی که این کلمات به ظاهر بی اهمیت مثل دو و یا چخماق در فضاسازی داستان دارد غافل میشویم.
خواب نیز از عناصر مهم در پیشبرد این افسانه و بسیاری افسانه های قدیمی پارسی زبان یا خاورمیانه است که امروزه در داستان نو از اهمیت اش کاسته شد و جایش را به جریان سیال ذهن و ذهن در هم ریخته و رویاگونه آدم ها داده است. در روایت جذاب یوسف پیامبر - که به نوعی یک رومان کلاسیک بشمار می آید- نیز در ابتدا و اواسط و اواخر داستان خواب نقش مهمی در پیشبرد روایت دارد.
“..اما در این موقع و در آن شب امیر اقوام غُز معتمد بایندرخان. سالور قازان پسر اولاش، خواب وحشتناکی دید، از ترس برخاسته و رو به اطرافیان خود کرده گفت: ای بزرگان غُز خواب وحشتناکی دیدم، ای برادرم قاراگونه، آیا می‌دانی که در خواب چه دیدم؟ خواب وحشتناکی دیدم، خواب دیدم که شاهینی در مشت من پر پر می‌زد، پرنده‌ی مرا می‌گیرد؛ دیدم که از آسمان رعد و برق به خانه‌ی سفید بزرگم اصابت می‌کند. دیدم که مه غلیظی اردوی من را می‌پوشاند و گرگهای هار، خانه‌ی مرا غارت می‌کنند؛ دیدم که شتر سیاه موی می‌غُرد. موی سرم را دیدم که همانند نی بلند می‌شود. پس از اینکه بر زمین افتادم، دیدم که چشمم سیاهی می‌رود. مفاصل ده انگشت خود را آغشته به خون دیدم. خوابی این گونه دیدم، بیش از آن نتوانستم بخوابم، از آن موقع به بعد، آرام ندارم. سپس به برادرش گفت: ای خان بیا و خواب مرا تعبیر کن.
قارگونه گفت: ابر سیاهی که گفتی دولت توست. برف و باران که گفتی سپاهیان توست. مو نیز (نشانه‌ی) جنگ و خون و اندوه است. بقیه‌اش را تعبیر نمی‌کنم. خداوند آن را تعبیر کند…”
زبان شعرگونه از جمله مشخصه های اسطوره های ترک زبان است که اینجا نیز نقش مهمی در جذابیت و کشش داستان دارد که با ترجمه خوب مترجم به نحو قابل توجهی به مخاطب منتقل شده است:
“..ای سرورم قازان، بیا و اسب قهوه‌ای خود را به من بده، نیزه‌ی دراز خود را بیا بمن بده، سپر رنگارنگ خود را بیا به من بده، شمشیرت را که از پولاد سیاه است، بیا و به من بده، هشتاد تیر که در تیردان داری، بیا و به من بده، کمان سخت خود را بیا و به من بده…”
لحن حماسی این اسطوره ها به واقع چیزی کم از اسطوره های ایلیاد و پهلوانی ها و نبردهایی چون تروی ندارد. البته نقد و نظر و حرف و حدیث در توصیف این روایت زیبا زیاد است که حوصله و جای دیگر می طلبد. قصدم ترغیب خواننده بود به خواندن و لذت بردن از این افسانه ترکی. و قصد تذکر این مطلب بود که آذربایجان و البته ادبیات آن که وجه زیبای فرهنگ یک قوم است قسمت مهمی از سرزمین ایران است که بدون این اقوام تنها تعریف مبهمی از آن برجای می ماند. پس زنده باد آذربایجان و پاینده باد اسطوره های آن.

پاسخی بنویسید