رفیق هی! رفیق هش! دور از سرزمین شیر و عسل! (قلعه حیوانات۲)

در فصل دوم حیوانات جونز بر علیه جونز و کارگرانش شورش میکنند و سعی میکنند کنترل امور را خود به دست گیرند. شعارهای حیوانات در ۷ بند نوشته شده و به دیوار طویله آویزان میشود. خوک ها اصول جدید زندگی حیوانات یا همان حیوانگری را تدوین کرده و اعلام میکنند. خوک ها -با الگوهای سوسیالیستی واضح- روشنفکران سخن پروری هستند که خیلی زود رهبری حیوانات را بدست میگیرند. با روی کار آمدن طبقه جدید خوک ها دیگر از آن مختصر شیری که گاهی توسط جونز نواله غذای حیوانات می شد هم دیگر خبری نیست! و هی و هش هم به عبارات جدید رفیق هی! و رفیق هش! تبدیل میشود. ارول نقش چندانی برای موزز - نماینده کشیشان مسیحی- در نظر نگرفته و اشاره کوتاهی به آن میکند. خبرچینی موزز اشاره واضحی به همکاری بخشی از کشیشان با جنایتکاران دولت های اروپایی است. همین چندی پیش اسقف کلیسای کاتولیک لهستان با پذیرفتن اتهام همکاری با جنایتکاران نازی در زمان جنگ جهانی دوم در لو دادن مبارزان از مقام خود استعفا داد. افشای اعترافات مومنین نزد مسئولان حکومتی از اتهامات شایعی بود که در قرن ۱۹ و ۲۰ از سوی مبارزین چپ به کشیشان زده می شد (برای مثال کتاب خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ).

از فصل دوم:

“وضع خوک ها برای خنثی کردن اثر دروغ های موزز، زاغ اهلی از این هم مشکل تر بود. موزز که دست پرورده مخصوص آقای جونز بود هم جاسوس بود و هم خبرچین. درضمن حراف زبردستی هم بود. ادعا داشت که از وجود سرزمین عجیبی آگاه است به نام “شیر و عسل” که همه حیوانات پس از مرگ به آنجا میروند. موزز می گفت این سرزمین در آسمان کمی بالاتر از ابرهاست. در سرزمین شیر و عسل هر هفت روز هفته یکشنبه است. در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درخت ها نبات می روید. حیوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چینی میکرد و کار نمیکرد، ولی بعضی از آنها به سرزمین شیر و عسل اعتقاد پیدا کرده بودند….”

“در این موقع سه ماده گاو که مدتی بود به نظر بی تاب می آمدند با صدای بلند شروع به ماق کشیدن کردند. ۲۴ ساعت بود که دوشیده نشده بودند و پستان هایشان رگ کرده بود. خوک ها پس از کمی فکر به دنبال سطل فرستادند و تا حدودی گاوها را دوشیدند و دیری نکشید که ۵ سطل از شیر کف کرده خامه دار پر شد و بسیاری از حیوانات با علاقه فراوان به آن چشم دوختند. یکی می گفت: این همه شیر را چکار کنیم؟ یکی از مرغها گفت: جونز گاهی مقداری از آن را با نواله قاطی میکرد. ناپلئون (خوک) خود را جلو سطل ها انداخت و فریاد کشید: رفقا به شیر توجهی نکنید! بعدا فکری به حال آن میشود. مهم جمع آوری محصول است. رفیق سنوبال (خوک) جلودار خواهد بود. من هم پس از چند دقیقه خواهم رسید. رفقا به پیش! یونجه زار در انتظار است! بدین ترتیب حیوانات دسته جمعی برای برداشت محصول به یونجه زار رفتند و چون شب برگشتند متوجه شدند شیری در بساط نیست.”

“این که هیچ حیوانی نمی توانست با ابزاری بناچار باید روی دو پای عقب ایستاد کار کند. اما خوک های با استعداد برای رفعه هر اشکالی چاره ای می اندیشیدند. اسب ها که با مزرعه وجب به وجب آشنایی داشتند در حقیقت کار چمن زنی و شن کشی را به مراتب بهتر از جونز و کارگرانش بلد بودند. خوک ها خودشان کار نمی کردند و فقط بر کار سایرین نظارت داشتند. طبیعی بود که به علت برتری علمی رهبر و پیشوا باشند. باکسر و کلوور خود را به آلات چمن زنی و شن کشی می بستند -البته این روزها دیگر حاجتی به دهنه و افسار نبود- و دورادور مزرعه قدم های سنگین و استوار برمیداشتند. در همین حال خوکی به دنبال آنان می رفت و بر حسب لزوم رفیق هی! یا رفیق هش! می گفت.”

 

 

 

پاسخی بنویسید