"دري در كف" يكي از زيباترين فيلم هايي است كه
هم پاي سوته دلان علي حاتمي ميتوان از آن ياد كرد. هرچند فيلم داراي صحنه هاي واضح رابطه جنسي يك پسر جوان و يك زن ميانسال است، اما برخلاف تصورات اوليه بيننده نه تنها يك فيلم پورنو به شمار نمي آيد بلكه متوجه ميشويم كه اين نماها اصلاً در خدمت تهييج احساسات جنسي بيننده نيست و رويكرد ديگري دارد (در واقع بيشتر از آنكه شهواني باشد تراژيك است). استحكام و تداوم بي خلل روايت داستان، به آن پيچيدگي تأمل برانگيز چند لايه اي داده است كه منجر به آن شده تا حتي بيننده خوش و ذوق و باهوش تنها زماني كه حداقل اين فيلم را براي بار پنجم يا ششم مي بيند متوجه اشاره ها و ارجاعات آن شود. روند نشانه گذاري بسيار دقيق و هوشمندانه فيلمنامه نويس وكارگردان يعني Tod Williams باعث شده است كه هر واژه و هر نشانه در بخش هاي قبلي داستان تعريف شده باشد و نيازي به اطلاع قابل توجه ما از پس زمينه فرهنگي راوي و تمثيلات و ضرب المثل هاي رايج در زمان و ادبيات مورد استفاده او نباشد. و اين شايد نقطه قوتي باشد كه در فيلم علي حاتمي وجود ندارد و بعنوان مانع بزرگي براي برقراري ارتباط با اثر وي محسوب ميشود. آنچه كه ديدن فيلم را براي بيننده هوشمند لذتبخش ميكند همين كنار هم آوردن بخش هاي مختلف پازلي است كه راوي در ثانيه به ثانيه فيلم از آن رد مشخصي برجاي گذاشته است. با توجه به عمق معاني خفته در ژرفاي اندوهناك آن و عدم وجود هيچ منبعفارسي زبان در توضيح و شرح آن ترجيح ميدهم كه فيلمنامه داستان را بطور كامل در اينجا بياورم. البته در مورد بقيه فيلمها ديگر چنين انتظاري از من نداشته باشيد! اين فيلمي است كه هم از بارها ديدن و ثبت كردنش لذت مي برم و هم ارزش شناساندن اش به جامعه جهاني بخصوص فارسي زبانان را دارد. پس از پايان ترجمه فيلمنامه (كه از روي خود فيلم بازنويسي شده است) به بررسي و شرح كامل فيلم خواهم پرداخت. متن انگليسي گفتگوها را هم ميتوانيد از اينجا بيابيد. (زبان انگليسي تان خوب ميشود!). براي داشتن تصوري بهتر به چند عكس از نماهاي فيلم هم سري بزنيد.
تيتراژ:
نماي نقاشي ساده. كودكي در حال باز كردن دري در كف خانه است.
واضح شدن نما. دختر بچه اي صندلي در دست وارد ميشود. او به ميان راهرو خانه مي آيد. از صندلي بالا مي رود و به عكس سياه و سفيد دو برادر 6-5 ساله (كه در عكس ميخندند و) حالا مرده اند مينگرد. پدر ظاهرميشود و دست روي شانه او ميگذارد.
دختر: مردن يعني اونها هيچي شون نمونده؟
پدر: خوب، جسمشون آره.هيچي شون نمونده.
دختر: اونها الان زير زمين اند؟
پدر: جسمشون آره.
دختر: به من بگو مردن يعني چي؟
پدر: ام م م...وقتي كه تو به عكسهاي تاماس و تيموتي نگاه ميكني داستان كارهايي كه كردند رو يادت مي آد؟
دختر: آره
پدر: ام م.. خوب اينجوري تام و تيمي تو ذهن تو زنده هستند.
دختر: فكر كردن درباره اونها من رو ناراحت ميكنه.
پدر: من هم همينطور روت.
دختر: اما مامان از همه ناراحت تره.
پدر: خب آره.
(صداي تيك تيك منظم چيزي شبيه چراغ راهنماي ماشين يا آونگ ساعت- درنگ روي عكس چند سالگي دو پسر- ادامه تيك تيك- نماي نزديك صفحه سرعت سنج اتوموبيل با چراغ چشمك زن سبز به سمت چپ ما)
(نماي صورت غمگين و سنگي مادر- نماي متوسط از روت در ميان حياط بزرگ خانه- زن روي صندلي در آفتاب لم داده است)
پدر (تلفن به دست وارد نما ميشود- با كسي صحبت ميكند): پسرتون گواهينامه رانندگي هم داره؟ آها!.... ببخشيد مينتي ميشه بلند بلند داد نزني؟ ... باشه بذار فكرها مو بكنم... باشه به ات زنگ ميزنم.... خداحافظ
(مرد رو اندازي براي زن مي آورد و به سراغ او در حياط نزديك درياچه ميرود)
مرد: بيا هوا سرده. اين حياط رو نيگا كن تره خدا!... فكر كنم بايد بدم گل و چمن اينجا رو يه كم حرس كنند... بايد يه استخر شنا هم درست كنيم.
زن: وسه چي؟
پدر: وسه روت. وقتي بزرگ شه. درست مثه هموني كه تو پراويدنس داشتيم. اونها (دو پسر) خيلي دوست اش داشتند. زمين هم بايد يه زمين چمن حسابي وسه ورزش بشه.
زن: من كه ميگم نه.
مرد (مي نشيند با اشاره به عكس): بيا اين عكس رو نگاه كن!
زن: كيه؟
مرد: پسر آقاي" مينتي او هاره" معلم انگليسي بچه ها (دو پسر) تو دانشگاه "ايكسيتر". تو تابستون دنبال كار ميگرده. دوست داره كه نويسنده بشه.
(مرد يك نويسنده معروف است. تصوير اين پسر 20 ساله در حال دويدن. بعد مي بينيم كه كاملاً شبيه تصوير مشابهي از يكي از دو پسرست).
زن: ميخواي بياد اينجا چيكار كنه؟
پدر: فقط وسه تجربه است. فكر كنم. منظورم اينه كه اون دوست داره نويسنده بشه. ميخواد ببينه يه نويسنده چطوري كار ميكنه، از كجا الهام ميگيره.
زن: نفهميدم وسه تو ميخواد چيكار كنه؟
مرد (پس از لختي سكوت): داشتم فكر ميكردم تو تابستون ميتونيم بصورت امتحاني از هم جدا باشيم. فقط يه مدت كم.
(زن سر تكان ميدهد و با همان صورت سنگي به نقطه اي خيره است. مرد از داخل كادر برميخيزد- زن به تصوير پسر جوان دوباره نگاه ميكند)
(خانه مينتي ها- تلويزيون مصاحبه با همان نويسنده را پخش ميكند)
مجري: (روي نماي همان پسر) خب شما نويسندگي رو با نوشتن داستان كوتاه شروع كرديد؟
مرد: آره اما اونها واقعاً داستانهاي افتضاحي بودند. متاسفانه من بعد از اينكه سه تاشون رو نوشتم تازه فهميدم كه من وسه نوشتن داستانهاي بزرگ ها ساخته نشدم. من فقط كارم سرگرم كردن بچه هاست و نقاشي كردن هم دوست دارم.
(صداي تلويزيون محو ميشود)
آقاي مينتي پدر: ادوارد اصلاً نگران اين نباش كه اون آدم مشهوريه. اون يكExonion
است
(معني اين كلمه را هنوز نفهميده ام-مترجم) ... پسرهاش بچه هاي بامزه اي بودند اما... هميشه متوسط بودند.
(ادامه مصاحبه)
مجري: عجيبه كه شما چقدر قشنگ به سراغ قصه هاي نكته دار براي بچه ها مي ريد.
آقاي مينتي: اونها هر دو تا تو كلاس من بودند.
نويسنده: فكر كنم من خوب ميتونم ترسها و دلهره هاي اونها را درك كنم و بيان كنم. تو داستانهاي من شما مي بينيد كه چه اتفاقي افتاده اما هر چيزي كه اتفاق افتاده رو نمي تونيد ببينيد... (صدا محو ميشود)
آقاي مينتي: به هر جهت هرچي ميخواي وسه رفتن ور دار. خوب نيگا كن ببين چه جوري مينويسه. سعي كن شگرد كارش رو پيدا كني. سعي كن هميشه دست و پات رو جمع كني و هرچي از ات ميخواد انجام بدي.
(آقا و خانم مينتي و ادوارد در يك قاب)
مجري: به نظر من شروع داستان "موشي كه ميون ديوارها وول ميخورد" يكي از بهترين هاشه. منظورم سطر اول اشه.
نويسنده: ... تام بيدار شد اما تيم نه.
(نماي اتاق خواب نويسنده كه Ted Cole
نام دارد هنگام خواب شبانه- روت دخترش بيدار شده است و به نزد او آمده است)
روت: بابا من يه خواب ديدم. يه صدايي شنيدم.
تد: چه جور صدايي روت؟
روت: صدا توي خونه بود اماميخواست هيچي نگه.
تد: (خواب آلود غلت ميزند) خوب بريم بگرديم ببينيم چيه؟..... يه صدايي كه ميخواست هيچي نگه؟ اين صدا مثه چي بود؟
روت: اون صدا مثه كسي بود كه ميخواست هيچ صدايي از خودش در نياره.
(تد چراغ را روشن ميكند تا اين جملات را يادداشت كند. چشم روت به بدن عريان او مي افتد)
روت: دودولي ات بامزه است بابا!
تد: آره دودولي ام بامزه است.
(روت را بغل ميكند تا با هم به ميان خانه بروند)
هر دو: بيا بيرون صدا! صدا تو كجايي؟ آهاي صدا تو كجايي؟
تد: بذار برات يك قصه در مورد يه صداي ديگه بگم. (به اتاق خواب برميگردند)... يه روز وقتي كه هنوز تام قد تو بود و تيم هم قنداق اش ميكرديم تامي يه صدايي شنيد.
روت: هر دوتا شون بيدار شدند؟
تد: تام بيدار شد اما تيم نه. (نمايي از عكس تام و تيم بر ديوار).. و تام پدرش رو بيدار كرد و از اون پرسيد تو اون صدا رو شنيدي؟ (خودش صداي خش خش در مي آورد) ...تام يواشكي ادامه داد: نيگا باز صدا اومد. اون فرياد زد: اون يه هيولاست! پدرش گفت: نه اون فقط يه موش بود كه تو ديوارها وول ميخورد. و با دست اش چند ضربه كوبيد به ديوار. و موشه فرار كرد و رفت. تام گفت: اه اون فقط يك موشه فقط همين. و بعد هم فوراً گرفت خوابيد. اما تيم اون تمام شب رو بيدار موند. و هر موقع كه اون موجود از ميون ديوار رفت و آمد ميكرد به ديوار مي چسبيد و به صداي هيولايي گوش ميداد كه دور ميشد درحالي كه پوست خيس و كلفت اش رو روي زمين ميكشيد. بدون اينكه دستي يا پايي داشته باشه. و اين .....
روت: آخر قصه بود. (پدر سر تكان ميدهد)... مامان كجاست؟
تد: مامان..... امشب نوبت اونه كه تو اون يكي خونه بخوابه يادته؟ نوبت من هم شب بعديه اما مامان صبح مياد اينجا خوب؟ (او را مي بوسد)
روت: تو اين خونه هم موش وجود داره؟
تد: همه جا موش داره. موشها همه جا هستند. صبح مي مينمت روتي!
(نمايي از تد در حال تايپ كردن داستان- عنوان داستان را مي بينيم: موشي كه ميون ديوارها وول ميخورد)
(صبح روز بعد كنار ساحل نيويورك- صداي تيك تيك چراغ چشمك زن- نماي ماريون در اتوموبيل رو باز كه روبه دريا ايستاده است. تو گويي صدي تيك تيك چراغ چشمك زن او را به دور دوست خواب و خيال برده است. صداي بوق كشتي او را بخود مي آورد- او به استقبال ادي يا همان ادوارد ميرود)
ماريون: (به پسري كه احتمال دارد ادي باشد) ادي؟
ادي: خانم كول؟
ادي: بهتره بگي ماريون.... بيا (به سمت اتوموبيل ميروند).... تو ميتوني رانندگي كني؟
ادي: چرا ميتونم.
ماريون: من خوب بچه هاي به سن تو رو ميشناسم. هر وقت بتونند ميخوان پشت رول بشينند.
ادي: بله خانم. اما من هنوز با دنده هاي ماشين خيلي آشنا نيستم.
ماريون: دنده هاش اتوماتيكه.
ادي: باشه. بله خانم (ماريون در عقب را باز ميكند و ادي كوله پشتي را پشت ماشين ميگذارد).... ببخشيد اول جا خوردم. آخ منتظر آقاي Cole
بودم.
ماريون: گواهينامه تد سه ماه پيش باطل شد.... تو الان ديگه تو دانشگاه Exeter
نيستي. ميتوني ما رو با اسم كوچيك صدا كني. (كليد ماشين را به سمت اش پرت ميكند).
ادي: باشه.
(سكانس بعد. نماي راهروي داخل خانه. نماي ديگر: قسمتي از انباري بزرگ خانه كه در آن صداي خوردن توپ به ديوار مي آيد- ماريون با ادي سر ميرسند. ادي با وسائل اش پيدا ميشود. ماريون پشت فرمان مي نشيند تا برود)
ادي: (با تعجب) شما نمي آييد تو؟
ماريون: امشب نه. (ميرود)
(ادي تنها به داخل ميشود- تد با دوست كهنسال همبازي اش در لباس ورزش و غرق در عرق بيرون مي آيد)
تد: (به دوستش) دردت اومد؟ دردت نيومد كه؟
همبازي: نه بابا طوري نشد كه. نگران نباش.
تد: ( ادي را صدا ميكند) ادي!
ادي: ديدنتون افتخار بزرگي براي منه آقا (دست ميدهد). دوست دارم پيشاپيش بخاطر اين فرصتي كه بهم داديد تشكر كنم.
تد: خوب اميدوارم برات مفيد باشه... اد اين دكتر Loomis
است. ايشون ادي دستيار جديد منه.
دكتر لوميس: سلام.
تد: رتبه پنجم دانشگاه است.
دكتر: من سال 61 اونجا بودم. واقعاً كادر خوبي داره.
تد: (به دكتر) خب تا سه شنبه. باشه؟
دكتر: خوبه. سه شنبه مي بينمت.
تد: باشه سه شنبه.
دكتر: از ديدنت خوشحال شدم ادي. همگي خداحافظ.
(كم كم دور
ميشود)
ادي: (رو به تد) من همه نوول هاي شما و داستانهاي كودكانه تون رو خوندم
دكتر: (برميگردد) سه و نيم ديگه؟
تد: بعله سه و نيم.
دكتر: فهميدم. (ميرود)
ادي: (تكرار ميكند) من همه نوول هاي شما و داستانهاي كودكانه تون رو خوندم و بيشتر از همه از "دري در كف" خوشم مي آد.
تد: آهان! خوب فكر كنم مثل تو دنيا زياد نباشند كه همه نوول هاي من رو خونده باشند..... خوب چي شد فكر كردي ميخواي نويسنده بشي ادي؟ (به سمت در خانه اصلي حركت ميكنند