مباني نظري آزادي و آزادي هاي جنسي: تعريف مفاهيم نظري...
مقدمه
هرچند خيلي وقت بود ميخواستم در باره برخي مفاهيم ابتدايي كه اتفاقاً درباره كنش ها و واكنشهاي جنسي انسان بسيار مورد سوال و ايراد واقع شده است بحث كوتاهي بكنم، پشت گوش مي انداختم تا بر حسب اتفاق به گفتاري از دانشمند معظم و استاد گرانقدر جناب آقاي دكتر سروش در باب اين مفاهيم مانند آزادي، اخلاق و عدالت برخوردم كه محركي شد براي نوشتن و افشاء اسرار نهفته ذهن. اين چيزها كه ميگويم انديشه هاي من است و گاهي براي روشن شدن امر به بازگويي و نقد گفتار ديگران هم پرداخته ام كه هرجا لازم است به نام ها اشاره ميكنم.
1. تلاش براي تعريف مفاهيم نظري چون آزادي، اخلاق و عدالت.
2. آزادي و محدوديت: چه كسي يا چه چيزي تعيين كننده محدوده هاي آزادي است؟
3. مذهب و حكومت: دانش سالاري يا اكثريت سالاري؟
4. شريعت در گذران تحول: شريعت در پناه يا در مقابل دانش؟ و نقش دانش در تحول شريعت. نقد مواضع انحرافي در توجيه شريعت بر پايه دانش نو.
5. دانش نو و معيارهاي قانون پذيري و قانون گريزي.
6. ابعاد جاهليت نوين و جامعه امروز.
7. معيارهاي نو براي تعيين حدود آزادي هاي جنسي: صلاحيت تعيين اين محدوده با چه كسي است؟
در گفتاري كه اخيراً از جانب دكتر سروش و توسط پسرشان در يك گردهم آيي در دانشگاه تهران مطرح شد ايشان به نقش آزادي بعنوان ابزاري براي حقيقت جويي و يافت حقيقت پنهان اشاره كردند. "...اما همه سخن در اين است كه حقيقت چيست و كجاست و نزد كيست؟ اگر حقيقت آشكار بود, اين همه نزاع ديني و فلسفي وجود نداشت, و ميان هفتاد و دو ملت جنگ در نميگرفت, و جهود و مسلمان نزاع نميكردند و هر كسي از ظن خود يار آن نميشد، نكند منظورشان اين باشد كه حق آن است كه نزد ماست و همه كس آزاد است كه حرفهاي ما را بزند و اگر جز اين بگويد لايق آزادي نيست..." نكته اي كه ظاهراٌ ايشان به آن اشاره ميكردند (لااقل در حد فهم اين حقير از بيان ايشان) ارتباط بين آزادي و حقيقت است. آن چيز كه توجيه كننده آزادي است حقيقت و بعبارت ديگر درستي آن (از نظر ما) است.
در جاي ديگري ايشان به معيارهاي نظري در بيان "اصول اخلاقي" اشاره كرده اند و آنجا ضمن توضيح عدم وحدت كامل اخلاق شناسان در مفاهيم ابتدايي "اصول اخلاقي" توضيح داده اند كه:
"...گفتهام بايد از همان اصل قديمي اخلاقي استفاده كنيم، اصلي كه در مسيحيت، يهوديت، اسلام و تقريباً در تمام فرهنگهاي جهاني بوده است: «آن چه كه برخود نميپسندي بر ديگران روا مدار.... در تمام فرهنگهاي جهان هم هست. يكي از متكلمان مسيحي آمده بود و بررسي كرده بود و ديده بود كه اين اصل اخلاق در تمام فرهنگها مشترك است...... در نامه اميرالمؤمنين به حضرت امام حسن (ع) آمده است: «خودت را ميزان قرار بده. ببين هر چيزي را كه دوست نداري به ديگران هم روا مدار» چرا اين اصل اين قدر دلپذير است ؟...اين از آن حرفهايي است كه هر تفسيري نميتوان از آن داشت. جلوي خيلي از چيزها را ميگيرد. اقلاً جوانب سلبي آن خيلي كم است.شما دوست نداريد آزاديهايتان را محدود كنيد، پس شما هم آزاديهاي ديگران را محدود نكنيد. دوست نداريد شما را شكنجه كنند، پس ديگران را شكنجه نكنيد. دوست نداريد مثلاً در مغازه شما را بيجهت ببندند پس بيجهت در مغازه ديگران را نبنديد. دوست نداريد بيجهت به شما دشنام دهند، اهانت كنند، پس به ديگران اهانت نكنيد. ببينيد تفسيرهاي عملي مشخص پيدا ميكند و به راحتي نميتوان تأويلش و توجيهاش كرد...."
در همانجا هم باز در مورد مفهوم عدالت مي فرمايند كه "...بحث من در آن مقاله دقيقاً همين است كه عدالت مفهومي است آن قدر انتزاعي، جامهاي است آن قدر فراخ كه عملاً بر تن هر چيزي ميتوانيد آن را بپوشانيد. به همين خاطر عدالت در فلسفه اخلاق چنين بحث دشواري است. اگر تكليف شما معين بود و يك مبحث حل شده بود، آن قدر غوغا و سر و صدا نداشت. عدالت مبحثي است به غايت انتزاعي و دشوار كه جهاد عقلاني نيرومندي لازم است كه انسان آن را به جا و درست به كار ببرد،..."
در واقع علت اين نقل قول ها (كه قدري هم طول كشيد) از فيلسوف و نظريه پردازي چون دكتر سروش تأكيد بر سردرگمي عميق حاكم بر جامعه و بخصوص روشنفكران ما در توضيح و روشن كردن پايه هاي نظري آزادي و اخلاق و عدالت است. اغلب چنين گفتارهاي فلسفي به كلي گويي هايي مي انجامد كه به بيان دكتر سروش فاقد كاركرد عملي براي استناد عموم مردم- اعم از صاحبان قدرت يا مدعيان مخالف- به آن است. مشكل اكثر ملاك ها و معيارها و تعاريف عرضه شده در اين موضوعات هم اين است كه قابل تعميم نيست. نظرياتي كه قوانين عملي اجتماع بر پايه آن شكل گرفته است مشروعيت خود را از قدرتي كه در اختيار دارد ميگيرد نه از يك توافق جمعي در اين مورد. در اينصورت "كسي درست نميگويد كه درست ميگويد بلكه كسي درست ميگويد كه قدرت را در دست دارد."
معيار درستي، قدرت فيزيكي است كه بهرحال ناقض تمام دانش و
عقلانيتي است كه زندگي امروزي بشري سعي كرده بر پايه آن بنا
شود. اين امر آنقدر بديهي و روشن بنظر مي رسد كه كمتر از
صاحبان قدرت را به ياد داريم كه صريحاً در مقابل عموم مردم
درستي كردار و رفتار و فرامين خود را به قدرت خود نسبت داده باشد و مثلاً خيلي روشن گفته باشد"
من درست ميگويم چون زورم از همه شما بيشتر است".
اكنون در اين گفتار سعي من بر آن است كه توضيح روشن و قابل استناد و قابل تعميمي از اين مفاهيم ارائه كنم و بخصوص تا حد امكان سعي كنم ارتباط بين قدرت از يكطرف و آزادي و اخلاق و عدالت از طرف ديگر را روشن كنم.
آزادي بنا به تعريف عبارت است: "مجال و امكان انجام عملي". آنچه كه بلافاصله بدنبال درك اين مفهوم به ذهن ميرسد اين است كه: "چه جيز يا چه كسي مانع از آن است؟". در واقع هميشه به دنبال ادعا و شعار آزادي، در اعتراض و ايراد به آن اين سوال پيش مي آيد كه "آزادي تا كجا؟". هميشه ترس از آن بوده است كه آزادي يك نفر در تضاد با آزادي ديگري باشد. اگر آزادي مانع از آزادي شود اولين تناقض در درك مفهوم آن پيش مي آيد و بدين ترتيب "خود آزادي نقض كننده مفهوم خود خواهد بود" در واقع كمتر كسي است كه در لزوم وجود محدوده تعريف شده براي آزادي شك داشته باشد. آنچه همواره بر آن بحث بوده است معيارهاي تعريف اين محدوده است. البته آزادي را ميتوان به اعمال مختلفي نسبت داد. آزادي خوردن، آزادي خوابيدن، آزادي فكر كردن، آزادي داشتن رابطه جنسي، آزادي عبادت كردن، آزادي انتخاب كردن، آزادي مصرف كردن، آزادي كشتن حيوانات و انسان، آزادي ساختن ماوا و پناهگاه، ... . بطور كلي موضوع آزادي را ميتوان به تمام اعمال قابل تصور انساني نسبت داد كه در اين صورت همانطور كه گفته شد مسئله تعيين و تعريف محدوده آزادي براي تك تك اين فعاليت ها پيش مي آيد كه با توجه به تنوع و كثرت اين كارها بنظر ميرسد كه با كار بسيار دشواري براي تعريف آزادي و محدوديت هاي آن روبرو باشيم. سوال اين است كه آيا ميتوان به يك معيار مطمئن، مستند و قابل تعميم براي تعيين محدوده آزادي رسيد؟ در واقع يكي از مسائل مهمي كه در اينجا سعي به يافتن راه حلي براي آن هستيم همين موضوع است.
در مورد اخلاق و عدالت هم با چالش هاي كم و بيش مشابهي روبرو هستيم. آيا واقعاً همانگونه كه دكتر سروش بدان اشاره كردند ميتوان از عبارت "آنچه براي خود مي پسندي براي ديگران بپسند و آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم نپسند" بعنوان يك اصل بديهي و بي نياز از اثبات براي پايه ريزي مباني نظري اصول اخلاقي و اخلاق شناسي استفاده كرد؟ در واقع پذيرش چنين اصلي بعنوان مبناي اخلاق انساني بر پايه پذيرش بي چند و چون دو موضوع ديگر صورت گرفته است: اول اعتماد به خود (هريك از انسانها) در داشتن درك درست از هويت انساني و روابط علي و معلول حاكم بر كنش هاي انسان و جهان، و دوم برابري انساني و امكان تعميم تمام مشخصات هر فرد به افراد ديگر اجتماع. بر خلاف بيان استاد محترم متأسفانه اين اصل آنچنان كه ابتدا به نظر مي آيد "جنبه مشخص عملي" و "بي نياز از تفسير" نداشته است و باز به همان دام هميشگي "قابل تفسير و تأويل" بودن مي افتد. واقعاً هم بطور عملي ما در زندگي عادي با توجه به قائل شدن تفاوت هاي فردي براي خود نسبت به ديگران از يكطرف و بي اعتمادي به شناخت كامل خود ( كه لاجرم در طول زندگي همواره در تغيير است) از بكار بردن آن بطور يكسان در تمام موارد (بدون آنكه در تك تك موارد نياز به تأمل و ترديد و تفكر جداگانه داشته باشد) خودداري ميكنيم. چه بسا كه كاركرد همين اصل (به پشتوانه قدرت) منجر به ظهور ديكتاتوري هاي بي همتايي شود كه در عمل تمام آزادي هاي فردي افراد را در زير چكمه هاي خود نابود ميكند. اگر من بوي خوش و گرماي زن و نان گرم و خلوت آسايش را به خود نمي پسندم آيا ديگران هم ناچار از تبعيت از من هستند؟ يا اگر سختي و مبارزه و جنگ هميشگي را ملكه ذهني خود در طول رندگي كنم ديگران هم بايد چون من باشند؟ آيا اصولاً پسند يا اكراه "من" از چيزي به معناي درستي آن است و ديگران هم بايد از آن تبعيت كنند؟ آيا اگر چيزي براي من درست است براي دیگران هم به همان اندازه درست و مناسب است؟ مي بينيم كه اين معيار به تنهايي براي انتخاب راه و تعريف اصول اخلاقي و همچنين حوضه آزادي بشري پايه لرزاني است كه براحتي به فرو ريختن تمام آنچه بر آن بنا شده است مي انجامد.
در مورد عدالت هم اگر تعريف "قرار دادن درست هرچيز در جاي خود" را بپذيريم، باز هم دچار همان دردسر قبلي ميشويم. همان چاه ويلي كه بسادگي نميتوانيم از آن بيرون بياييم. در واقع چيزي كه در هريك از سه تعريفي كه از آزادي، اخلاق و عدالت مشكل ساز شده است همانا داشتن معيار مستند، قابل تعميم و قابل اطميناني از "درستي" است.