| |
 |
 |
تخيل
از حميدرضا شيرمحمدي
"آذر! آذر!"
..........
"آذر! آذر!"
"چي ميگي؟ اومدم!"
اه.. دستم خط خورد. اينهمه روبروي آينه زحمت كشيدم. حالا بايد با يه حركت خظ لبم كج بره. اما مگه ميذاره. حالا هر كوفتي كه كشيده! ول نميكنه ديگه. بخوام يا نخوام بايد برم اون يكي اتاق بالا سرش وايسم ببينم چه مرگشه؟
"چيه؟ چيه اينقدر هوار ميكشي؟"
"خط لب ات يه ريزه كج شده..."
"بعله خودم خبر دارم"
به خطوط ظريف زني كه روي بوم ريز بافت و سفيد 1 متر در 1 متر كشيده شده نگاه ميكنم. زن برهنه و آشفته به سمت من سر كج كرده و گيسوان سياه و آشفته اش به يك سو كج شده است.
"خوب حالا ميگي چي؟"
مثل هميشه. درست مثل بچه هايي كه به جايزه توي قوطي شكلات نگاه ميكنند، اول به من و بعد به بوم سفيد 1 متر در 1 متر نگاه ميكنه.
"شكل توئه نه؟"
"واه! خدا نكنه شكل من باشه"
"آذر! اذيت نكن ديگه"
"خوب باشه. شكل منه و خيلي هم قشنگه. حالا ديگه ميشه برم به كارم برسم؟"
مداد هاش بي رو دوباره گرفت تو دستش و غرق شد توي خط هاي سياه و به هم ريخته نقاشي. به دور و برم نگاه ميكنم: پر از بوم هاي سفيد و سياه و زنهاي برهنه اييه كه با اندام كشيده و گيسوان يك ور به گوشه مقابل نگاه ميكنند. هرچند اين جور كه آرش ميگه همه شون بايد شكل من باشند اما راستش رو بخوايد به هرچي شباهت دارند جز من! هميشه به خودم ميگم لابد سعي ميكنه خيلي اسطوره اي بكشه. لابد فكر ميكنه اگه دو بال ديگه هم براشون ميذاشت ديگه هيچي از فرشته هاي تو آسمون كم نداشتند! از اول زندگي مون هم همه اش دنبال اسطوره بازي بود. لابد اون موقع هم كه جراج پلاستيك بود و رو دماغ
مردم حكاكي ميكرد وسه اش خيلي مهم بود كه دماغ هاشون يه شكل اسطوره اي به خودش بگيره. خنده دار اينه كه مردم هم از اين خررنگ كن ها خيلي خوش شون مياد و هميشه دوست دارند اين تابلوهاي مسخره رو بعنوان معتبرترين آثار هنري صدساله اخير هنر ايراني به 1 ميليون ريال وجه رايج مملكتي ابتياع كنند و ببرند نصب كنند بالا سر دستشويي هاشون كه هر وقت خواستند دور از چشم بقيه سرپا تو دستشويي بشاشند روبروشون باشه و بتونند از هنر معاصر كاملا لذت ببرند. مرده شور ريخت هنرشون و شاشيدن شون رو ببره!
برميگردم توي اتاق ميز توالت روبروي آينه قدي 1 متر در 1 متر. "همه چيز دوباره از اول"... اصلاً من نميدونم اين قضيه 1 متر در 1 متر تو خونه ما چي بوده از همون اولش هم آرش به اش وسواس داشته! ولش كن. كون لق آرش و هرچي 1 متر در 1 متره تو اين دنيا....
دوست دارم خط چشم ام رو امشب يه كم بكشم به بيرون. اينجوري! سايه هم بنفش ميزنم. گونه هام هم با اين پنكيك جديد، برنزه ميكنم كه به سرخي بزنه. دو تا روژ لب ام قاطي ميكنم تا از توش يه رنگ قرمز عنابي خيلي توپ در بياد. واي لاك ناخونهام رو چيكار كنم؟ ولش كن. ديشب تازه پاك شون كردم. بذار يه دو روز هم هوا بخورند. موهام رو سشوار ميكشم و با ژل موي
لورنس چند تا تاب نرم به اشون ميدم. باز هم دو سه تا تار سپيد لعنتي! اينها چرا نميخواهند از سرم دست بر دارند؟ با قيچي ميكنم اشون اما ميدونم واقعاً موقتيه و بعد دوباره از يه جاي ديگه پيداشون ميشه. تو سن 33 سالگي دستي دستي ميخوان اينجوري آدم رو پير كنند. بقول آرش سني كه مسيح به صليب كشيده شد. 5 سال پيش كه 33 سالش بود همه اش منتظر بود يه چندتا يهودي دهاتي پيداشون شه برش دارند ببرند توي يه جهنم دره اي به صليب اش بكشند. مرده شور اسطوره هاتون رو ببرند كه همه اش پر خون و صليب و ميخ و كثافته. همه اش هم اصرار داشت به من بقبولونه كه اينها همه اش يه مشت تخيله كه دوست داره برامون واقعي بنظر برسه. قربونت عزيزم! پاي من يكي رو بكش كنار همون تابلوهاي عجغ وجغي كه به اسم من تموم خونه رو باهاش پر كردي براي هفت جدم بسه. همه اشون هم يه جوري لنگ هاشون هواست انگار تازه همين الان از زير پتو اومدن بيرون و داره آب ازشون چيكه ميكنه...
<<
|