آقاي دكتر از سال 1970 به بعد همجنسگرايي از ليست بيماران رواني در آمريكا و به طبع آن در كشورهاي ديگر خط زده شد. و اين قضيه به صورت ديگري در علم روانپزشكي دنبال شد. سؤال من اين است كه آيا جامعه ي روان پزشكان ايران هم اين موضوع را از دايره ي يك نوع بيماري خط زده است يا نه هنوز مشكل عرف و دين اين اجازه را به او نداده است. اگر يك همجنسگراي ايراني كه بنا بر اختناقي كه در جامعه وجود دارد، نتوانسته خود را بشناسد، به يك روان پزشك مراجعه كند، آيا آن روان پزشك ايراني سعي مي كند او را به اين واقعيت دعوت كند كه همجنسگرايي يك بيماري نيست يا اين كه نه سعي مي كند با تجويزهاي خود گرايش او را عوض كند؟
To be or not to be, this is the problem...
پاسخ:
ببينيد توضيح اين مسئله كه عنوان كرديد خيلي كار ساده اي نيست و من سعي ميكنم در اينجا كمي علت بروز چنين دشواري هايي را توضيح دهم. تا اواسط قرن بيستم ميلادي نظر اكثر روان پزشكان در مورد همجنسگرايي همان تفكر عامه مردم بود: همجنسگرايي نوعي فساد اخلاقي آشكار است و اين افراد را بايد (در خوش بينانه ترين حالت) به راه راست هدايت كرد. با تبلور نظريات جديد زيگموند فرويد (1960ميلادي) نگاه پزشكان نسبت به اين مسئله از يك "فساد اخلاقي" به "اختلال رواني نيازمند به درمان" تغيير كرد. بنا به نظر فرويد، همجنسگرايي در نتيجه اختلال در سير مراحل تكامل زندگي انسان اتفاق مي افتد. ظاهراً از نظر او اين اختلال در پيشرفت مراحل تكاملي چندان شديد نيست و بنظر او اين افراد براي استفاده از روشهاي روانكاوي بسيار مناسب بودند. البته بعضي ديگر از پيروان مكتب روانكاوي اينقدرها هم خوشبين نبودند و همجنسگرايي را ناشي از تعارضات و صدمات روحي رواني بسيار شديد مي پنداشتند. بهرحال به اينصورت تلاش براي يافتن روشهاي درماني مختلف براي اين "اختلال رواني نيازمند به درمان" شروع شد. ابتدا سعي شد از انواع روانكاوي ها و رواندرماني هاي مشابه براي رفع تعارضات دروني احتمالي فرد استفاده شود. با مطرح شدن نظريات رفتارگرايان (كه بر پايه نظريات Skinner و ديگران شكل گرفته بود)، در كمتر از يك دهه كم كم روشهاي قديمي جاي خود را به روشهاي مختلف "رفتاردرماني" جديد داد. هرچند گاهي پيش مي آمد كه گرايشات جنسي افراد بر اساس روشهاي ذكر شده تعديل يا كاملاً تغيير كند، بندرت اين مسئله در مورد همجنسگراياني كه داراي گرايشات جنسي بارز و تثبيت شده اي بودند مصداق پيدا كرد. هرچند اين اقدامات تا بعدها توسط محققان و درمانگران ديگر دنبال شد امروزه در ميان پزشكان كمتر كسي است كه به نتيجه بخش بودن استفاده از اين روشها در درمان پديده همجنسگرايي اعتقاد داشته باشد. حالا بگذريم كه در كنار اينها چه روشهاي جراحي و درمانهاي هورموني متنوع و عجيبي براي درمان همجنسگرايي مورد آزمايش قرار گرفت. در ابتداي دهه 1970 بتدريج اين فرضيه قوت گرفت كه اصلاً همجنسگرايي نبايد لزوماً نشانه تعارض يا فرآيند آسيب زاي عصبي تلقي شود تا اينكه در 1973 انجمن روانپزشكان آمريكا American Psychiatric Association طي يك رأي گيري پيشنهاد كنار گذاشتن همجنسگرايي از دسته بندي اختلالات روانپزشكي را تأييد و به تصويب رساند. اين تأييد تا اين زمان (2006 ميلادي) همچنان به قوت خود باقي است. در اينجال توجه به چند نكته لازم است.
مبناي اين تصميم APA توجه به ورود معيار جديدي در دسته بندي اختلالات جنسي بود. اين اصل به اين ترتيب بيان شد كه براي قرار گرفتن يك وضعيت در گروه بندي اختلالات روانپزشكي وجود دو شرط ضروري است. اول: اين وضعيت بطور معمول باعث تنش و فشار روحي بر فرد شود و دوم: اين وضعيت باعث افت عملكرد اجتماعي فرد شود. تحليل انجمن از وضعيت اكثر همجنسگراهاي آمريكايي اين بود كه در نبود فشارها و خشونتهاي اجتماعي، همجنسگرايان از نوع روابط خود احساس ناراحتي و اضطراب و تنش ندارند و از طرف ديگر عملكرد اجتماعي آنها نيز همانند ديگر افراد دگرجنسگراي جامعه است و بلكه بسا خلاق تر و كوشاتر بنظر بيايند. بدين ترتيب همجنسگرايي فاقد معيارهاي لازم براي قرار گرفتن در زمره انحرافات جنسي از اختلالات روانپزشكي قرار گرفت. البته به فاصله خيلي نزديك به اين استدلال انجمن از طرف افرادي كه شامل خود تصويب كنندگان اين طرح (نظير دكتر Bieber) هم ميشد ايرادات جدي وارد آمد. مسئله اين بود كه درصورت پذيرفتن چنين معياري بسياري از اختلالاتي كه تا اين زمان جزء دسته "انحرافات جنسي" از اختلالات روانپزشكي قرار ميگيرند نيز بايد يك اقليت طبيعي از رفتارهاي جنسي انسان بشمار آيند. اختلالاتي چون "بچه بازي Pedophilia"، "سادومازوخيسمSadomasochism"، "چشم چرانيVoyeurism "، "فتيشيزم Fetishism" و .. . در واقع اغلب اين اختلالات نه تنها با احساس ناراحتي دروني فاعلين از انجام اين رفتارهاي همراه نيست، بلكه منجر به احساس رضايت جنسي و تخليه تنشهاي دروني آنها هم ميشود.
عوامل حاشيه اي تأثير قابل توجهي در چنين تصميم گيري از سوي انجمن در آن زمان داشته است. از يكطرف حركتهاي سياسي اجتماعي همجنسگرايان فشار زيادي را بر انجمن و ديگر بنيادهاي سياسي اجتماعي آمريكا براي برسميت شناختن حقوق همجنسگرايان وارد ميكرد (بنا به گفته دكتر Spitzer در پاسخ به استدلال بالا اگر گروه هاي فتيشيست و سادومازوخيست قوي هم وجود داشتند كه مصرانه بدنبال احقاق مطالبات خود بودند احتمالاً اين اختلالات هم اكنون از دسته بندي اختلالات روانپزشكي حذف ميشند). از طرف ديگر احساس ناراحتي شديد بر وجدان پزشكان انسان دوستي كه تصور ميكردند انگ اختلال بودن همجنسگرايي دستاويز مناسبي است براي آن دسته از خشونت طلبان آمريكايي كه هميشه در پي توجيه اقدامات و جنايات خود عليه همجنسگرايان نزد افكار عمومي بودند سنگيني ميكرد. به نظر آنان حذف اين موضوع از كتاب راهنماي تشخيص اختلالات روانپزشكي كمك موثري در بهبود اوضاع آنان ميكرد (كه البته هم كرد).
يك مسئله مهم اين بود كه هيچ روش موثري براي تغيير گرايش جنسي همجنسگرايان ارائه نشده بود و به همين خاطر اصولاً انگ اختلال بودن همجنسگرايي كمكي به تغيير وضعيت اين افراد نميكرد.
حتي در آن رأي گيري موضوع حذف همجنسگرايي از اختلالات روانپزشكي با اكثريت كمي به تصويب انجمن رسيد. جالب است بدانيد با وجود رأي انجمن به طبيعي بودن همجنسگرايي طي يك آمار حدود 49 درصد از شهروندان كانادايي همجنسگرايي را بعنوان يك رابطه جنسي طبيعي تأييد نميكردند (گزارش Sutherland سال 2005 ميلادي).
بنابراين در پاسخ به سوال ابتدايي شما اينكه روانپزشك ايراني يك همجنسگرا را فرد دچار اختلال رواني ميپندارد جواب شما (درصورت رجوع وي به كتاب راهنماي تشخيص و طبقه بندي اختلالات جنسي كه مورد استناد هر روانپزشكي است) احتمالاً منفي است (هرچند ممكن است باشند روانپزشكاني كه نظري غير از اين داشته باشند). در مورد اينكه آيا سعي به تغيير گرايش او از طريق روشهاي مختلف رواندرماني ميكند يا نه؟ اين امر به نظر و تجارب قبلي پزشك و خواست مراجع برميگردد اما همانطور كه پيش از اين گفتم نتايج موثر و رضايت بخشي در تغيير درازمدت گرايشات جنسي همجنس گرايان يا مبتلايان به اختلال هويت جنسي وجود ندارد.
اما مسئله مهمي كه در واقع موضوع اصلي گلايه شما و همه همجنسگرايان است- اگر من درست متوجه شده باشم- "اختلال بودن يا نبودن آن" در حوضه تعريف علم پزشكي نيست. مسئله اصلي خشونت غيرقابل مهار و غيرقابل تحمل در برخورد با جامعه ايست كه حاضر به درك وضعيت آنان بعنوان يك شهروند نيست. از يكطرف علم پزشكي راهي براي به اصلاح، درمان و تغيير گرايش جنسي آنها نيافته است و از طرف ديگر گريزگاه ديگري براي بازيافتن آرامش از دست رفته خود نمي يابند. از يكطرف در بيرون هر آن خطر مرگ ناشي از برخورد جامعه تهديدش ميكند و از طرف ديگر حتي نزديكترين بستگانش در خانه حاضر به درك و پذيرش وضعيت فعلي او نيستند. در واقع با وجوديكه همجنسگرايي يك اختلال رواني بشمار نمي آيد، همچنان روان پزشكان بايد نقش مهمي در بهبود وضعيت روحي رواني همجنسگرايان داشته باشند. در واقع مطالعات هم نشان داده است كه احتمال بروز همزمان اختلالاتي چون اضطراب، افسردگي، واكنشهاي ناشي از عدم انطباق با محيط، و "سندرم اختلال عصبي پس از حادثه Post traumatic stress disorder" (در مورد قربانيان حوادث تكان دهنده) در اين افراد بالاتر از متوسط ديگر افراد اجتماع است. مطلبي كه به خواست خدا بصورت كامل در فرصت ديگري به آن خواهم پرداخت.