novinjensi logo1preventionjeld diagnosismejeld treatment
 
novinjensi logo1

 

 

 

 

 

cor top   co
 

سابقه همجنسگرايي در تاريخ چگونه است؟

سوال:  

history of homosexualityآقاي دكتر، در مورد اين كه چرا همجنسگرايي با آن سابقه ي تاريخي كه دارد ناگهان يك نوع بيماري شناخته مي شود و چرا بعد از مدتي دوباره از حيطه ي بيماري خط زده مي شود نظريات مختلفي بيان شده است . شما هم تا حدي به اين نظريه ها پرداختيد اما موضوعات ديگري هم مطرح است . منتها من خودم شخصا نمي دانم كه آيا اين نظريه ها از يك پشتوانه ي علمي برخوردار است يا اين كه نه صرفا پرداخته ي ذهن بعضي از قلم به دستان است . دوست دارم آن ها را در اين جا مطرح كنم و از سابقه ي ذهني شما هم در اين مورد استفاده كنم .

يكي از دلايلي كه عنوان مي شود كه بر اساس آن همجنسگرايي يك نوع بيماري شناخته شد ، در واقع همين بيماري ايدز است . اين جور بيان مي شود كه اين بيماري براي اولين بار در بين چهار مرد همجنسگراي آمريكايي ديده شد و از آن به بعد اينگونه برداشت شد كه اين بيماري صرفا مخصوصا همجنسگراها و همجنسبازهاست . لذا جامعه پزشكي به همين دليل همجنسگرايي را يك نوع بيماري قلمداد مي كرد تا اين كه بررسي ها نشان داد كه عامل ايدز صرفا همجنسبازي نيست بلكه در روابط ساده زن و شوهري هم ممكن است اين ويروس نمود پيدا كند . در واقع يكي از عامل هايي كه گفته مي شود در نسبت دادن بيماري به يك فرد همجنسگرا جلوگيري كرد همين مسئله شناخت ويروس ايدز و راه هاي گسترش آن بود. در همين موقع يك مشاهده ي ديگري هم صورت گرفت كه ديگر معلوم شد همجنسگرايي در بين انسان ها يك بيماري نيست بلكه يك پديده است . پديده اي كه مي توان آن را بررسي كرد اما بيماري نيست كه بتوان براي آن درماني تجويز كرد ، و آن مشاهدي همجنسگرايي در بين حيوانات بود . از اين لحظه به بعد ديگر همجنسگرايي فقط بُعد انساني نداشت بلكه حالا ديگر بُعد طبيعي پيدا كرده بود چرا كه اين نظريه هم عنوان شد كه ممكن است در بين گياهان هم اين نوع رفتار مشاهده شود .

اين ها مورد هايي بود كه به عنوان دلايلي براي رد اين فرضيه كه همجنسگرايي يك نوع بيماري است معمولا گفته مي شود . مي خواستم بدانم تا چه حدي اين موضوعات در بحث همجنسگرايي دخيل هستند .

پاسخ: 

قبل از شروع قرن بيستم و بطور اخص نيمه دوم قرن بيستم ديدگاه مردم نسبت به رفتارها و روابط جنسي يك ديد فرازميني بود. بنابراين رفتارها و روابط جنسي به دو دسته "حلال" و "حرام" طبقه بندي ميشد. همينطور كه قبلاً اشاره كردم با ارائه نظريات فرويد به ناگاه نگرش مردم نسبت به رفتارهاي جنسي به يك رويكرد زميني تبديل شد. در اين زمان برخلاف قبل كه رفتارهاي جنسي كاملاً به "اراده" قابل كنترل فرد نسبت داده شده و از اين لحاظ شامل ثواب و عِقاب بود، رفتارهاي فرد به علل و فرايندهاي "غيرارادي" و خارج از كنترلي نسبت داده ميشد كه تعزير و عقوبت در آن بي معنا مينمود. با اين تغيير نگرش، گرايشات جنسي در اقليت، چون همجنسگرايي به ناگاه از يك "جرم قابل تعزير" به يك "بيماري قابل درمان" (لااقل به لحاظ نظري) تغيير ماهيت دادند. (همينجا اشاره كنم كه هيچگاه در دنياي علم هيچ ارتباط  منطقي بين بيماري ايدز بعنوان معياري براي اختلال محسوب شدن همجنسگرايي وجود نداشته و ندارد و درواقع اين اولين بار است كه چنين مطلبي را از قول شما ميشنوم)

از لحاظ تاريخي نحوه برخورد انسان با پديده همجنسگرايي/ همجنس بازي در جوامع مختلف يكسان نبوده است. در يك زمان و يك مكان همجنسگرايي يك رفتارجنسي كاملاً معمولي تلقي ميشده است و در جا و زمان ديگري بعنوان يك جنايت مستوجب حكم مرگ بوده است. شايد يكي از بارزترين جوامعي كه از همجنسگرايي استقبال شايان توجه اي كرد رم و يونان قديم بود. در دولت- شهرهاي يونان قديم همجنسبازي زن و مرد يك نوع رفتار معمول در تشكلهاي نظامي، مذهبي يا گروه هاي آموزشي بشمار ميرفته است. سربازان و جنگجويان با برقراري و حفظ روابط جنسي با يك سرباز و جنگجوي ديگر تبديل به زوج جنگاوراني ميشدند كه در ميادين نبرد از يكديگر پشتيباني ميكردند و از آنها با صفت "بهترين عاشقان" يا "The best lovers" ياد ميشد (در يك نما از فيلم اسپارتاكوس هم رابطه بين فرمانده و مرد آوازه خوان به همين امر اشاره دارد). البته اين روابط معمولاً تأثير قابل توجهي در روابط جنسي و ازدواج معمولي آنها با جنس مخالف نداشته است. البته ظاهراً در اين فرهنگ همجنسگرايي مطلق به معني  دوري كامل از رابطه جنسي زن و مرد و همينطور روسپيان همجنسباز  پذيرفته نبوده و نسبت به آن واكنش هاي ناخوشآيند نشان ميداده اند.

با سقوط امپراطوري روم واكنش به همجنسگرايي به نرمي و پذيرش رومي  ها  نبود و تا حدود قرن 13 ميلادي كه با ظهور امپراتوري هاي متفاوت از توجه به اين موضوع كاسته شد  ادامه يافت. سپس در قرون وسطي و درپي اهتمام كليسا به اعمال قوانين مشابه در كل زيرمجموعه هاي خود همجنسگرايي با مجازات هايي مثل اخته كردن و حتي مرگ همراه بوده است.

در آمريكا يكي از اولين موارد حكم اعدام مربوط به يكي از سربازان ارتش در 1566 بوده است كه تا 1779 و دستور جديد تامس جفرسون براي حذف مجازات اعدام نيز كم و بيش حكمفرما بوده است. مجازات اعدام در فرانسه عصر ناپلئون  و بعد از انقلاب فرانسه در 1810 و در انگلستان در 1816 از سيستم حقوقي اين كشورها حذف شد.

  در اجتماع امروز آمريكا (و شايد اروپا) هم اينطور نيست كه اقليت هاي جنسي تحت فشار قرار نداشته باشند. برخلاف جوامع شرقي و حتي خود ما كه بطور معمول در اين زمينه چندان كنكاش نميكنيم، يكي از مسائل مهم براي بسياري از گروه ها و تشكل ها در آمريكا تعيين گرايش جنسي اعضاء است. چيزي شبيه به نام و نام خانوادگي. يعني به مجرد حضور در چنين گروه هايي يكي از اولين مسائلي كه سوال ميشود تعيين گرايش جنسي است. تعيين گرايش جنسي يكي از شرايط حضور (يا عدم حضور) در تشكل هاي نظامي (هرچند اخيراً همجنسگرايي ظاهراً از موارد منع شركت در ارتش حذف شده است)، مذهبي (كليساي كاتوليك)، آموزشي (Boy scouts of America)، و برخي گروه هاي غيردولتي است. درصورت الصاق برچسب همجنسگرايي به اعضاء، هميشه قوانيني براي برخورد با آنها وجود دارد كه بيشتر در جهت به حاشيه راندن يا بيرون كردن چنين اعضايي است. عموم جامعه دركي از مفهوم گسترده گرايش جنسي ندارند. اينكه گرايش به همجنس در تمام افراد جامعه ميتواند به درجات مختلف وجود داشته باشد بي معناست و بنابراين كوچكترين رفتاري كه نشانه گرايش به همجنس باشدبه معناي همجنسگرايي مطلق فرد تصور ميشود. (اين نوع برخورد را ميتوان در فيلم زيبايي آمريكايي American Beauty درصحنه اي كه يك ژنرال بازنشسته به همجنسگرايي پسرش شديداً مشكوك است مشاهده كرد). در واقع شايد بتوان گفت اين ديدگاه (سياه و سفيد ديدن افراد) در جامعه آمريكا بديع و كم سابقه هم نيست و ريشه در ديدگاه هاي نژادپرستانه سپيدپوستان نسبت به رنگين پوستان دارد. خيلي ها در آمريكا عادت دارند مردم را يا سپيدپوست (از نژاد برتر) يا رنگين پوست (از نژاد پست تر) بدانند. حتي افرادي كه بسياري از نزديكانشان سپيدپوست است هم رنگين پوست بشمار ميروند. برخلاف تصور برخي، هموفوبيا يا آزار همجنسگرايان مخصوص به كشورهاي اسلامي يا ايران نيست. مطابق بررسي ها در ايالات متحده، همجنسگرايان بيشتر از افراد ديگر در معرض خشونت هاي اجتماعي قرار دارند كه اغلب بصورت حملات منجر به  ضرب و جرح (hate crime) يا حتي قتل (يكي از پر سر و صداترين موارد آن قتل يك مرد جوان همجنسگرا در ايالت مونتانا در 1998 ميلادي بوده است) بروز ميكند. به هرحال نبايد فراموش كرد كه ايالات متحده يكي از مذهبي ترين كشورها محسوب ميشود و و در واقع جورج بوش (پسر) با وجود ممانعت سنا در سال 2004 ميلادي يك بار ديگر قول داد كه تلاش خود را براي ممانعت از ازدواج رسمي همجنسبازان ادامه خواهد داد. البته اين برخوردها با گذشت زمان و با توسعه فعالين اين اقليتها تعديل شده است. شايد ذكر نمونه اي به متنوع كردن فضاي اين بخش بيافزايد:

در سال 1982 پليس آتلانتا (مركز ايالت جورجيا) اقدام به دستگيري Michael Hardwick -يك كافه چي همجنسباز- حين نزديكي توافقي با مرد ديگري در اتاق خواب خصوصي وي در منزلش ميكند. در آن زمان مطابق قوانين اين ايالت اين امر "لواط" محسوب ميشد كه ميتوانست منجر به محكوميت 20 سال زندان متهم در دادگاه شود. هرچند بعد اتهامات عليه وي پس گرفته شد اما وي با استناد به بند 14 قانون اساسي آمريكا بخاطر شكسته شدن حريم خصوصي اش اقدام به شكايت عليه دادستان كرد. در 1986 دادگاه عالي ايالات متحده با اكثريت ضعيف 5 به 4 شكايت وي را با ذكر اينكه اين قانون مربوط به حريم روابط جنسي طبيعي بين زن و مرد است نه رابطه دو همجنسباز رد كرد. قاضي هري بلك مان با رد اين نظر، اظهار داشت كه اين قانون مربوط به طبيعي ترين و محترم ترين حقوق انسانهاي متمدن يعني حق "آرامش دور از حضور ديگران" است.

در مورد همجنسگرايي در حيوانات (كه خوب يك سوال و بحث مستقلي است) و اينكه چه معنايي ميتواند داشته باشد و از آن چه برداشتي ميتوان داشت صحبت زياد است كه آن را در سوال بعد جواب ميدهيم.

منابع بيشتر: 1 2 3 4 5

sp
image spacer image

 

 
bottom
نحوه تهيه كتابهاآشنايي با ما