novinjensi logo1preventionjeld diagnosismejeld treatment
 
novinjensi logo1

 

 

 

 

 

cor top   co
 

معماي ابولهول: ازدواج با توئي كه نمي شناسمت

نامه شما
سلام. آقای دکتر شیر محمدی از اینکه نامه ام خیلی طولانی شد عذرخواهی می کنم فقط می خواستم که اطلاعات کافی در اختیار داشته باشید که بتوانید خوب تحلیل کنید.
من پسری 29 ساله هستم . دارای مدرک  لیسانس برق  و سربازیم  هم تمام شده . در دبیرستان خیلی درس خوان نبودم و خیلی اتفاقی دانشگاه قبول شدم . و الان هم دارم برای فوق لیسانس می خوانم. تا پارسال در مغازه دايي ام کار می کردم . ولی من نتوانستم با او  سازگاری داشته باشم و دیگر مغازه نرفتم . و این را بی نیازی  خودم از او می دانستم .. دوره لیسانسم هم خيلي طول کشید و چند بار هم مشروط شدم  و نزدیک بود که اخراج هم بشوم . ولی هر موقع که درس می خواندم خیلی خوب نتیجه می گرفتم و در درسهای تخصصیم هم خوب بودم و  گاهی هم به بچه ها یاد می دادم. بیشتر مشکلات درسی ام به سالهای اولیه تحصیل  و علوم پایه مربوط می شد . و از یک دوره ای به بعد به خاطر ترس از اخراج شدن تقریبا  درس خوان شدم .
من در زمان دبیرستان گاهی دختر بازی می کردم البته در هیچ کدام رابطه خاص و مهمی شکل نگرفت. روابط معمولا تلفنی ، و چند روزه و گذرا  بود . در ان دوره فقط  یک رابطه جنسی داشتم البته رابطه ای که اصلا با آن دختر دوست نبودم و بواسطه یکی از دوستانم فقط یک رابطه سکس چند دقیقه ای بود. در تابستان سالی هم که پیش دانشگاهی تمام شده بود با دختری آشنا شدم و  بهش علاقه مند شدم و او هم به من علاقه مند شده بود و به من پیشنهاد ازدواج داد. من هم چون شرایطش رو نداشتم و از همه مهمتر اصلا به ازدواج فکر نمی کردم و به لحاظ سنی هم فقط 18 سالم بود تمایل نداشتم و با این که  به شدت بهش علاقه مند شده بودم و یک مدت طولانی گریه می کردم رابطه رو تموم کردم. البته من با این دختر هیچ رابطه جنسی نداشتم. حتی بوسیدن. و برایم یک جور عشق رمانتیک شده بود. بعد از دانشگاه هم تا سال سوم این روند ادامه داشت و به داشتن چند دوست دختر و چند رابطه جنسی ( 2 بار سکس کامل با زن ) گذشت. که با یکی از این دختر ها یک رابطه عاطفی که البته خیلی شدید و داغ نبود شکل گرفت که با او هم هیچگونه رابطه جنسی نداشتم. حتی بوسیدن. اما از سال سوم دانشگاه همه چیز عوض شد . من علاقه مند به مطالعه و بحث فلسفی  شدم و در وادی فلسفه و روشنفکری و ... افتادم . البته این یکباره پیش نیامد بلکه ریشه در قبل داشت . چون من همان زمان دبیرستان هم گاهی شعر می گفتم و کتاب می خواندم و مسایل را نقد و بررسی می کردم. من از این به بعد نه تنها با هیچ دختری رابطه نداشتم بلکه دوستهای خودم هم کم شده بودند. و با دوستان نزدیکم سرمان توی لاک خودمان بود و کتاب می خواندیم و بحث میکردیم. تا اینکه به هر بدبختی که شده درسم تمام شد و از شهر الف که در آن دانشجو بودم به شهر خودمان يعني "جيم" برگشتم و بعد از سه ماه هم در همان شهر جيم به سربازی رفتم. در این دوره خیلی تنها شده بودم و بعلت برگشتن به شهر خودم و پایان دانشجویی هم صحبتی را نداشتم و نیاز به کسی داشتم که بتوانم با او حرف بزنم. چون از آن دوره که در فضای روشفکری بودم دیگر با دوستان قبل و خویشان زیاد طرف صحبت نمی شدم و همیشه دنبال آدمهای خاص برای بحث می گشتم و اصلا دوست نداشتم با آدمهای معمولی حرف بزنم . شاید بخشی از این به خاطر غرور بود ولی بیشتر به خاطر این بود که آنها حرفهای مرا نمی فهمیدند و اصلا حرفهای من دغدغه آنها نبود ومتقابلا من هم از حرفها و دغدغه های آنها خوشم نمی آمد و حرف زدن راجع به آن مسائل برایم زجر آور بود. البته من در موقع حرف زدن در جمع غیر دوستانم مشکل داشتم و نمی توانستم خوب حرف بزنم و الان هم تقریبا همینطور هستم. در همین دوره در شهر جيم به یکNGO
 رفتم و در آنجا دختری به نام دال بود که من از او خوشم می آمد. دختری که در بحث ها خیلی خوب تحلیل می کرد و خوب هم شعر می خواند و کتاب خوان هم بود.  خیلی زود خودم را در آنجا نشان دادم تا حدی که پیشنهاد مسئولیت آنجا را به من دادند که من قبول نکردم. به هر حال نیمه های دوره سربازی بود و از طرفی چند ماهی می شد که من در آنNGO  رفت و آمد می کردم و چون خیلی تنها شده بودم و تقریبا هیچ دوستی نداشتم دلم می خواست که با آن دختر دوست بشوم. ولی هیچ اقدامی نمی کردم و فقط در ذهنم مانده بود و یک وابستگی ذهنی شکل گرفته بود.
 در همین دوره یک مرخصی چند روزه پیش آمد که به شهر دانشجوییم رفتم و دوست صمیمی ام يعني ميم را دیدم. و چند روز با هم بودیم. من موضوع دال را گفتم و او هم راجع به رابطه اش با دختری که می گفت بسیار تحلیلگر و اهل کتاب خواندن است گفت که با هم سکس هم داشتند و آن دختر هم فمنیست بود و سکس را مانند پسران حق خود می دانست. و در آخر هم آنها توافقی از هم  جدا شده بودند و فقط گاهی به هم زنگ می زدند. به هر حال مرا ترغیب کرد که برای بدست آوردن آن دال تلاش کنم. بعد از مدتی من به آن ميم تلفن زدم و راجع به شروع رابطه جديد از او مشورت خواستم و او هم همان دوست سابقش يعني واو را برای راهنمایی گرفتن به من پیشنهاد کرد. بالاخره من به آن دختر خانم زنگ زدم و راجع به دال که می خواستم باهاش دوست بشوم چند شب حرف زدیم و او راهکار هایی را پیشنهاد کرد و من هم انجام دادم و در آخر هم نسخه هایش نتیجه ای نداد و رابطه ای شکل نگرفت  اما در میان این چند شب حرف زدن و با تعریفهایی که دوستم قبلا از قدرت تحلیل و روشنفکری و خاص بودن او کرده بود من ازین خانم خوشم آمده بود و او هم همچنین ولی هیچکدام چیزی نگفتیم  البته من فقط خوشم آمده بود و اصلا حتی فکر دوست شدن هم به سرم خطور نکرده بود چون ما در دو شهر مختلف زندگی می کردیم. دو ماه از آن شب گذشته بود که من برای تبریک روز زن به او اس ام اس دادم  البته واقعا به منظور ایجاد رابطه نبود فقط چون به نظرم دختر خاصی بود می خواستم این روز باستانی را به او تبریک بگویم. او هم  شعری را برای من اس ام اس کرد و من هم جوابش را دادم و بین ما چند اس ام اس (البته بصورت شعر) دیگر هم  رد وبدل شد. حوزه علاقه  هر دوی ما شعر بود و همین به شروع رابطه خیلی کمک کرد. البته موضوع شعر هایی که اس ام اس می شد  آه و ناله از دست زمانه و دوران و افسردگی و ... بود. البته غیر از شعر هم او صحبتهای معمولیش هم استعاره دارد و نکته دار و شاعرانه است و این نوع حرف زدنش همیشه برای من جذاب بوده. یک روز اس ام اس داد که " می خواهم به شهر شما بیایم و با دال صحبت کنم و شما دو نفر را با هم آشنا کنم " که البته این فقط بهانه ای برای شروع رابطه بود. من که این موضوع برایم عجیب بود به او زنگ زدم و راجع  به بی مورد بودن آمدنش حرف زدم و خلاصه لابلای حرفها او به من فهماند که به رابطه با من تمایل دارد . بعد از آن شب، تقریبا بیشتر شبها با هم چت می کردیم و تلفنی هم حرف می زدیم و  او اصرار داشت که هر شب حرف بزنیم و لی من به خاطر پول تلفن (که البته نوبتی به هم زنگ می زدیم ) امتناع میکردم. رابطه ما به سرعت پیش می رفت و عاطفی می شد و نقاط مشترک زیادی با هم پیدا می کردیم از قبیل اهل مطالعه و بحث بودن ، ادبیات ، فیلم ، غیر مذهبی بودن و...  رابطه عاطفی ما هر روز بیشتر می شد و من تقریبا تمام روز را به او فکر می کردم و او هم به گفته خودش اینطور بود . و اعتماد به نفس و نشاط  بسیار خاصی به من می داد .  

 <<

sp
image spacer image

 

 
bottom
نحوه تهيه كتابهاآشنايي با ما